تبليغاتX
شرح دل - دلنوشته شهید علم الهدی و دلنوشته شهادتش
Image


حسین نوشته‌های فراوانی داشته که متأسفانه در حمله ارتش عراق و

ویران نمودن شهر هویزه و مقر سپاه، همه چیز نابود شد، از جمله

دست نوشته‌های حسین. اینک یک نمونه از نوشته‌های حسین که گویا

شب‌ در سنگر نوشته است به حضورتان تقدیم می‌شود :

 

غربت و عزت


من در سنگر هستم               عمق غربت و اوج عزت


در این تنهایی در این خانه جدید، با خود، با خدا و با شهداء سخن


می‌گویم.


سنگر من در کنار رودخانه کرخه است، سوز دل و آرامش قلب،

خوف و رجاء وقتی به آب می‌نگرم به یاد سنگرهای در کنار کارون

می‌افتم، با خود می‌گویم : آن برادرانم که در خونین شهر می‌جنگند در

چه حالند و نگران آنانم.

خدایا آن برادرانم که در فارسیات و دارخوین در سنگرند در چه

حال‌اند؟ اینجا دشت آزادگان است، من در سنگر هستم در کنار کرخه.

دشمن در آن طرف رودخانه شهر را می‌کوبد و وحشیانه جنایت

می‌کند.

هزارمتر جلوتر کانالی هست که دوستم، عزیزم، منصور به شهادت

رسید.

شاید هنوز خون پاکش و جای آرپی‌جی او که بر زمین در کنار جسد

پاکش افتاده بود، باشد. سمت چپ تقریباً در فاصله سیصدمتری آن

طرف درختها، برادر عزیزم رضا شهید شده و باز در همان سمت

کمی پایین‌تر، برادر عزیزم، اصغر شهید شد. آن طرف رودخانه

محمدرضا شهید شد.

در دهلاویه۳۰ تن از پاسدارانی که هیچکدام را نمی‌شناختم به شهادت

رسیده‌اند. در سمت شرقی شهر، در این کانال ۲۲ تن از برادرانی که

چندبار با آنها به شبیخون شبانه رفته‌ام، شهید شده‌اند.

اما شاید چند سال بعد از این دلنوشته کسانی آمدند و دلنوشته تو را

اینگونه نگاشتند

صداي تانک هاي دشمن آن طرف جاده به گوش مي رسيد. تيراندازي

لحظه اي متوقف نمي شد . راه افتاديم ، با اينکه مي دانستيم اميد

برگشت نيست ، ولي رساندن « آر .پي . جي» به « علم الهدي» ما

را مصمم به پيش مي برد. به جاده که رسيديم ، توانستيم تانک

هايي را ببينيم . به جز چند تايي که در حال سوختن بودند، بقيه

غرش کنان به پيش مي تاختند. چشمم به حسين (علم الهدي) که

افتاد ، خستگي از تنم درآمد. آر. پي. جي بر دوشش بود و پشت

خاکريز دراز کشيده بود. در امتداد خاکريز غير از حسين حدود ده نفر

ديگر هنوز زنده بودند و از گروه همين ده نفر مانده بودند. حتي يک

جسد بر زمين نمانده بود. پيدا بود که بچه ها با گلوله مستقيم تانک

ها از پاي در آمده بودند. تانک هاي سالم از کنار تانک هاي سوخته

عبور مي کردند وبه طرف خاکريز علم الهدي پيش مي آمدند.حسين

و افرادش هيچ عکس العملي نشان نمي دادند .« روز علي» که

حسابي نگران شده بود ، آر. پي . جي را از من گرفت و به تانک ها

نشانه رفت. دست روز علي را نگه داشتم و گفتم : کمي ديگر صبر

کن ، شايد بچه ها برنامه اي داشته باشند و او پذيرفت . تانک ها به

حدود پنجاه متري خاکريز رسيده بودند که يکباره حسين از جا بلند

شده و نزديک ترين تانک را نشانه گرفت. گلوله درست به وسط

تانک خورد و آن را به آتش کشيد. غير از حسين دو نفر ديگر که

آر. پي . جي داشتند، دو تانک ديگر را نشانه رفتند و هر دو را به

آتش کشيدند . بقيه تانک ها سر جايشان ايستادند و ناگهان خاکريز

را به گلوله بستند. خاکريز يکپارچه دود شد و بعيد بود کسي سالم

مانده باشد ، روز علي بلند شد و نزديک ترين تانک را نشانه رفت و

با اينکه فاصله کم بود تانک را از کار انداخت . قامت حسين دوباره

از ميان دود و گرد وغبار پشت خاکريز پيدا شد و يک تانک ديگر با

گلوله حسين به آتش کشيده شد . پيدا بود که از همه افراد گروه فقط

روز علي و حسين زنده مانده اند. حسين از جا کنده شد و خود را به

خاکريز رساند. تانک ها هنوز ما را نديده بودند. پيشروي تانک ها

دوباره شروع شد . حسين پشت خاکريز خوابيده بود . تانک به چند

متري او رسيده بود ، حسين از خاکريز بالا رفت و آن را هدف قرار

داد. تانک به آتش کشيده شد و چهار تانک ديگر به ده متري حسين

رسيده بودند. حسين از جا بلند شد و آخرين گلوله را رها کرد . سه

تانک باقيمانده در يک زمان به طرف حسين شليک کردند. گلوله ها

خاکريزش را به هوا بردند و گرد وخاک کمي فرو نشست ، توانستيم

آر. پي . جي و سپس حسين را ببينيم . پيکر مطهر حسين پشت

خاکريز افتاده بود و چفيه صورتش را پوشانده بود.


+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 3:59 بعد از ظهر  توسط فاطمه سلاطی  |