تبليغاتX
شرح دل - شلمچه شاعر عرفان و درد

 

 

 

 

 

داستان حماسه هایت را شنیده بودم تمایل قلبیم حس این حماسه بود تا فرصتی شد پا به شلمچه گذاردم سرزمبن داغ سوزانی که همه اش وجود آدمی را سرشار از عطشی می کند که فهم این عطش اندکی برای ذهن کوته بین من سخت است .اوایل فروردین است که به اینجا آمدم ولی هنوز هوا مثل تابستان شهر خودمان است .اه عزیزم شنیدم تابستان بود که پهلوانیت را اینجا به نمایش گذارده بودی . هراس از مرگ را کناری بگذارم در آن محاصره ای که حتی آب کافی برای رفع اندکی از عطش را نداشتی چگونه ماندی این سئوالی است که هنوز برای ذهنم معماست .شنیدم می گویند عشق خداوند در دل بیداد میکند اما این چه عشقی است و چه قدرتی دارد که همه ی دلبستگی ها را می تواند کناری بزند و در دل آدم به جای تمام تمایلات خواستنی پادشاهی کند و از آن لذتی را ببرد که اگر تمام عالم را در کفه ای از ترازو بگذارند و عشق تو را در دیگری هرگز کفه ی اول سنگینی نخواهد نمود .شلمچه را با گازهای ناپلم برایم تفسیر کردند .گازهایی که وقتی منفجر می شوند اگر ترکشی از آن به بدنت بچسبد از بدنت جدا نمی شود تا تمام آن ناحیه را کامل بسوزاند و وقتی چیزی برای سوختن اطرافش نماند خودش جدا می شود .به کدام سمت تو رو کنم که حکایت فریاد درد نباشد .و چگونه بیان کنم مردانگیت را در برابر این همه فریاد.

کمی با خودم فکر می کنم راستی چند سالی می شود که دارم در این دنیا زندگی می کنم بیست سی چهل پنجاه ..... خوب وقتی به گذشته برمی گردم که در دلم حسرت چه چیزهایی را داشتم  امروز به حسرت های آن روزم خنده می آید .آرزوی داشتن عروسکی که حاضر بودم برایش از خیلی از خوراکی هایم بگذرم کمی که بزرگتر شدم قبولی دانشگاه .آه که برای قبولی چه کردم اما امروز که به هر کدام فکر می کنم می بینم به همه ی آنچه می خواستم رسیدم اما عطش خواسته هایم هر روز بزرگتر می شود و من هنوز از داشته های دنیا راضی نشدم .دوست داشتم شبی همچون شما بخوابم و فردای آن روز دایره دیدم چنان گسترده شود که ارزش وجودیم را با عروسکی از عروسک های دنیا عوض نکنم .فقط می توانم بگویم حفظ ارزش ها در این روزگار به مانند نگه داشتن ذغال گداخته ایست در کف دست که به راعتی نمی توان ان را نگه داشت اگر این ذغال را مرتب جابجا نکنی از ان سوی دستت می افتد پس مرتب باید (جابجا کنی)انرا به روز کنی تا برایت بماند و تو را به مقصد برساند.مقصد لقاء الله است من کجا سیر می کنم خودم هم نمی دانم .

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 2:12 بعد از ظهر  توسط فاطمه سلاطی  |