تبليغاتX
شرح دل - شهادت شهید بزرگوار ,عباس بابایی
 

پرواز را می خواهم تجربه کنم پرواز را با معنای بلند آزادکی .آه چه زیباست پرواز دوستان هیدم در میان آسمان  و چه با شکوه پر می کشند در اوج و بلندای عرفان.سالها پیش شهیدی سربلند با نام بابایی اینگونه الفبای پرواز را به روایت یارانش سرود:
بابایی گفت:
-محمد آقا !بگو هواپیما را مسلح کنند.
سرهنگ گفت:
ولی عباس امروز عید قربان است .چطوره این کار را به فردا موکول کنیم.
او با صدایی آرام گفت:
امروز روز بزرگی است روزی که اسماعیل به مسلخ عشق رفت.
تیمسار گفت:
می دانی؟ امروز قرار بود من قزوین باشم آخر تعزیه داریم .به پدر گفتم یک نقش کوچک برایم در نظر بگیرد اما حالا اینجا هستم.اگر موافق باشی طرح این پرواز را مرور کنیم.
سرهنگ نادری گفت:
حالا که اصرار داری من حرفی ندارم.
بعد از تبادل نظر در حالی که تجهزات پروازی خود را همراه داشتند ,محوطه گردان عملیات را ترک و به پیشنهاد تیمسار پیاده به سوی جنگنده به راه افتادند .سرهنگ نادری نگاهی به عباس کرد , دید که او علارغم بی خوابی و خستگی مفرط استوار و با صلابت گام بر میدارد.رو به او کرد و گفت:
عباس جان امروز عید قربان است.
او پاسخ داد:
می دانم محمد آقا !این را یک بار دیگر هم گفتی.
سرهنگ گفت:
تو قول داده بودی امروز در مکه پیش همسرت باشی.
تیمسار گفت:
می دانم.
هواپیما آماده بود .ولی تیمسار گفت:
کافی نیست می خواهم مهمات کاملا فول باشد.
تیمسار بابایی به همراه نادری وارد کابین شدند .و لحظه ای بعد صدای عباس در گوش نادری پیچید:
خدایا تو شاهدی که هر کاری می کنم تنها برای رضای تو و سرافرازی مسلمین است.
بعد گفت:
بریم که امروز روز جنگ است.
هواپیما به پرواز آمد .دوباره صدای بابایی به گوش رسید:
پرواز کن پرواز کن .امروز روز امتحان بزرگ اسماعیل است.
هواپیما تاسیسات دشمن را هدف گرفت. وقتی تیرباران به پایان رسید تیمسار گفت:
محمد آقا بر می گردیم.بعد گفت:
آقای نادری پایین را نگاه کن مثل بهشت است.
سپس آهی کشید و با لحن تعزیه گفت:مسلم سلامت می کند با حسین.
نا گهان صدای انفجاری به گوش رسید و با صدای نرمی خواند:
الهم لبیک لبیک لا شریک لک لبیک..
و آخرین حرف نا تمام ماند.
و دیگر صدایی از عباس به گوش نرسید.
لحظه ای که به فرودگاه رسیدند بانگ الله اکبر به گوش می آمد و پیکر بابایی را بر روی دستان تشییع کردند.

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 10:31 بعد از ظهر  توسط فاطمه سلاطی  |