تبليغاتX
شرح دل


 آمدنت را جوانانی به انتظار نشستند که اکنون پیر شدند و پیرانی که دیگر نیستند.

شعبان ماه عاشقی ماه رسول و مهدیش با هزاران چشم انتظاری آمد . اما هنوز چشمان همه منتظر. منتظر برای یاری دلها و شفای قلب ها . در ترنم مهربانیت منتظر گوشه توجهی از دیارت هستیم. شاید مرهم درد هایمان و آرزوی قلبمان را در نیم نگاهی با اشک شوق دیدارت هدیه گیریم شاید. و ناله کنان فریاد کنیم گل های انتظار  بر سر راهت تکه تکه ماند تا بیایی  که لطافت هر یک بوی انتظار یعقوب را از سرزمین کنعان می دهد. یوسفم دیگر بیا

اما نمی دانم من نیز

در روزگار آمدن هستم؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 8:24 بعد از ظهر  توسط فاطمه سلاطی  | 

کل

نرگس آتش پرستی داشت شبنم می فروخت

با همان چشمی که می زد زخم مرهم می فروخت

زندگی چون برده داری پیر در بازار عمر
داشت یوسف را به مشتی خاک عالم می فروخت

زندگی این تاجر طماع ناخن خشک پیر
مرگ را همچون شراب کهنه کم کم می فروخت

در تمام سالهای رفته بر ما روزگار
شادمانی می خرید از ما و ماتم می فروخت

من گلی پژمرده بودم در کنار غنچه ها
گلفروش ای کاش با آنها مرا هم می فروخت

فاضل نظری

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 7:41 بعد از ظهر  توسط فاطمه سلاطی  | 
http://static.panoramio.com/photos/original/6059039.jpg

در غبار آلودگی نگاهم چند سانتی متر جلوتر را نمی توان دید. دلم برای یک لحظه دیدن تنگ شده . یک لحظه خوب دیدن و شستن این همه غبار از نگاهم.شاید با شستن دیدگان او را هم ببینم. اما او می داند چقدر دلم بهانه دیدنش را دارد,اما نمیدانم او می داند این راز را یا نه. کاش می دانست دلم چقدر برای نگاهش و نوازش عاشقانه اش تنگ است. دعا می کنم او را ببینم و مرا میهمان مهربانی اش کند. اما افسوس نگاه نا بینا خریدار ندارد . و عشق او نیز ثمری! ولی دکتر به من گفته اگر داروهایم را سر وقت بخورم چشمانم سو پیدا می کند. من نیز به این امید داروهایم را می خورم.به امید دیدارش . اما قانعم به حتی یک نگاه مهربانی که از دیده نا بینایم پنهان باشد

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 8:34 قبل از ظهر  توسط فاطمه سلاطی  | 
maroe.jpg



http://friendfeed-media.com/665c23d3bd01036af84f0f06474d197591564e45


shahidhejab1.jpg

اینجا حقوق بشر نفی نشده.

خانم مسلمان 32 ساله آبستنی که به علت با حجاب بودن مورد توهین جوان بی‌ادبی قرار گرفته بود و به همراه همسر و پسر خردسالش برای شکایت ادر دادگاه حاضر شده بود، مورد حمله متهم قرار گرفت و جلوی چشم فرزند خردسالش، همسر، قاضی پرونده و دیگر کارکنان دادگاه به طرز فجیعی با چاقو به قتل رسیدند. متأسفانه، همسر وی نیز که به دفاع از او برخاسته بود، به اشتباه مورد شلیک پلیس قرار گرفته و اکنون در شرایطی بحرانی در بیمارستان است. همچنین بچه خردسالشان که شاهد این ماجرای فجیع بوده، برای معالجه تحت نظر روانشناس است.
+ نوشته شده در  شنبه بیستم تیر 1388ساعت 4:29 بعد از ظهر  توسط فاطمه سلاطی  | 
http://hossein.sorouri.googlepages.com/khodaaaaaaaaaaaaaa.jpg

غروب بود , اشک در چشمان منتظری نگران جمع شده بود . نگاهش دوخته بر دوردستها که آیا در این سرزمینی که همه جا بوی غریبی و تنهایی می دهد به کجا باید گریخت؟ به هر گوشه ی آن بیابان غریب که می نگریست فقط بوی گمشدگی و غربت سراپای وجودش را پر می کرد. آخر چرا این گمگشته ی حیران در این سرزمین جا ماند.مگر او به اینجا تعلق ندارد.کسی در گوشم نجوا داد . اواهل همین سرزمین است . اما از یاران جا ماند و اکنون باید در میان تمام این غریبی ها و نا آشنایی ها بگردد تا رفیق و همراهش را بیابد. او تازه براین باور رسیده که حتی دوستان پیشین او نیز بوی خاک و بیابان وغربت می دادند. این بیابان برگه امتحان همه آین هایی است که بوی غربت را می دهند. اما بوی غربت نشانه ی غربت یار است. شنیده ام که میگویند قربونت برم خدا چقدر غریبی رو زمین. اما امروز با دیدن حال و وضع خودم دریافتم وقتی یارت غریب بشه .عزیزم این خودتی که غریبه می مونی.

اما او از چه روی او حیران است و گرد غربت را با چه حسی می فهمد و بر لبان خشکیده اش هویدا می کند؟ نمیدانم؟ آنقدر برایم این حس غریب بود که وادرارم نمود تا پرسش ذهنم را مبدل کنم به

ببخشید از چه رویاینگونه اید و در جستجوی کدامین معشوق اینگونه واله و شیدایید؟ مرد خندید وگفت: سالها جانم را در ره دلداده ای نهادم که امروز از کج خلقی هایش و از نامهربانی هایش در عجبم. تمام عمر خود را وقف خودی کردم که از همه بیشتر دوستش می داشتم. تمام سلول هایم و نفسم را برای آرامشش مسروف کردم. اما امروز دیگر به ساز من نمی سازد. او نیز چون بقیه مرا با درد هایم تنها گزارده. از تنهایی وغربت این بیابانکده چشمانم را به سوی دوستم خیره نگاهداشتم مگر در این ایام که می گویند ایام البیض است, روح پاکی را که با تخیلاتم کدر کردم را با سپیده دم صبح و اذان من نیز سپید گردانم. و منتظر بوسیدن یارم در نماز صبح به امامت عشق باشم. همانگاهی که همه وقت در خواب بودم مبادا پیکر لطیف و نازکم اندک تکانی بیند . افسوس دیر آمدم و اکنون نیز که آمدم با عاشقان معتکفش همراه نیستم . اما امدم شاید مرا از بوسه های شبانگاه یار در رکعت های عشقی که فی ما بین عاشقان و آن معشوق زیبا روی می گذرد مرا نیز بی بهره نگذارند. آری سالیانست یارم را تنها گزاردم و امروز خود به غربت افتادم.

و از این رو است که چشم بر راه آمدن صبحم. من نیز کنارش ایستادم .چون وضعیتم را از او بهتر ندیدم.

بار الها کاش می شد در سجود عشقت مرا نیز همراه عاشقان خود می دیدی و مرا نیز لایق می دیدی لایق بوسیدنت . بوسیدن تکبیر و لا اله الا الله در میان قلبم. اما ....

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت 5:46 بعد از ظهر  توسط فاطمه سلاطی  | 

http://www.apartmaniugljan.com/images/brod01.jpg

موج دریا به صخره ها می کوبید و صدای مهیبی ایجاد می کرد پسرک در آن غروب صهمگین تنها ایستاده بود و از صدایی که امواج دریا ایجاد می کرد می هراسید. اما صدای امواج برای تبلور هراس در دل پسرک نبود .دریا فقط می خواست به پسرک بفهماند کمی آنطرفتر یا دورتر حادثه ای در راه است و کسی کمک می خواهد. اما صدای دریا برای دل پسرک چندان مفهومی نداشت چون زبان دریا را تنها دل دریایی می دانست و بس. و پسرک هنوز دریایی نشده بود.

در آن سوی امواج روی عرشه یک کشتی بزرگ پرنده ای به همراه صاحبش در حال مجازات توسط عده ای بودند که فریادشان برای محکومیت ان مرد و پرنده اش َ اعتراض بر سر تقسیم آذوقه بین خدمه کشتی بود.همه از ترس مجازات خاموش بودند.اما مرد هنوز فریاد می کردَ صدای عدالت و مردانگی در هیچ جای حتی در ریز امواج دریا خفه نخواهد شد. حتی به خاطر زندگیم از بی عدالتی وتبعیض خاموش نخواهم ماند.در این لحظه فریاد غضب آلود مردی بالا کشید . او را و صدایش را به دریا بسپارید. مرد فریاد کشید هیهات از ظلم و بی عدالتی. اما در این حین امواج دریا با او فریاد برآورد که در سرزمین دریا دلان جایی برای مجازات آزادگان نیست. ناگهان تمام کشتی فریاد شد که زنده باد عدالت َ زنده باد دریا و مرگ بر تبعیض و مرگ بر ناعادلان خوش سخن. مرد ثروتمند و اطرافیانش از ترس به درون کشتی پناه بردند َاما خشم دریا آنان را در بر گرفت و جسد نیمه جانشان را به ساحل رسانید.

پسرک تمام این وقایع را از دور مشاهده می کرد و بر دریا و بزرگیش آفرین گفت که مردی را از جنس عدالت از میان آن مهلکه بزرگ به ساحل سلامت رساند و ناعادلان تیره دل را به سزای اعمالشان. پسرک فریاد زد دریا. پدرم همیشه از بزرگی و تمامیت عقلی تو برایم قصه ها گفته بود . امروز خود با چشم خویش ترازوی عقلانیت و معرفتت را دیدم که چگونه معیار قضاوت زندگانی برای مردی از جنس عدالت و دریا شدی.

آفرین بر دریا و بر قضاوت عالمانه ات.

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 10:58 بعد از ظهر  توسط فاطمه سلاطی  | 
بالاخره امتحاناتمون هم تموم شد . خیلی وقته به این وبلاگ خاک گرفته سرنزده بودم. جدا دلم براش تنگ شده بود.باز هم تابستونو و اوقات فراقت. اما نمیس دونم از کجا شروع کنم که غیبت این مدت رو جبران کنه.

اول از همه پیروزی آقای دکتر احمدی نژاد رو تو انتخابات تبریک می گم. و از بلایایی که این مدت بر سر کشورم آمد شدیدا احساس تاسف می کنم. که چرا عده ای از جوانان ما به خاطر عدم تمکین از قانون  عده ای اینگونه به هدر رفتند.

در هر حال همه باید به رای اکثریت احترام بگذاریم و یادمان نرود برای استقلال این سرزمین خون هزاران پدر  و برادر و همسر و جوان این مملکت ریخته شده. این مملکت به راحتی زور و قدرت عده قلیلی بدست نیامده. هزاران خانواده بی سرپرست شدند. داغ هزاران جوان هنوز بر دل خانواده هاست که تسکین نیافته .هنوز خیلی ها منتظر آمدن فرزندشان هستند که هیچ نشانی از او نیست. ماندم چگونه عده ای به خاطر ........همه اینها را ندید گرفتند و انسجام ما را در برابر دشمنانمان زیر سوال بردند که برای چند روزی باورشان شد که مملکت ایران آماده ورود آنان (نه) قاتلان مردمان این سرزمین است. که با بیانیه حکیمانه رهبر فرزانه مان و پدر مهربانمان خاتمه یافت.

 درود بر رهبر فرزانه مان.

و با تمام وجودم فریاد می زنم(تا خون در رگ ماست/خامنه ای رهبر ماست)

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 1:31 بعد از ظهر  توسط فاطمه سلاطی  |