تبليغاتX
شرح دل

http://irpana.com/karname/image/02.jpg


همیشه آغاز هر چیز مصادف می شود با رویدادهای تازه و یا دیدار های تازه. بچه ها لباس نو می خرند و حس می کنند الان بهترین لحظه زندگی آنان است و با لباس های نو و خوراکی های خوشمزه تمام آرزوهای دست نیافتنی آنان برآورده شده است. همین گونه است تمام آمال یک کودک مهمانی رفتن شیرینی و آجیل خوردن و لیاس نو پوشیدن است. چه آرزوهای کوچک و زیبایی! و چه راحت دست یافتنی .البته برای آنانی که سایه پر مهر پدر و مادر بر سر آنان است و پدری که با جیب خالی شرمنده نگاه منتظر همسر و فرزندانش در این روز نو نیست.

دلم را جای آن کودک گذاشتم. راستی من هم با پوشیدن لباس نو و خوردن آجیل و شیرینی زیاد در یک مهمانی دلم شاد می شود! اما دلم بهانه های دیگری می گیرد. گاه فریاد می کند آی آدمی من بزرگ شدم نیازهایم بزرگ شده. تو که خانه تکانی می کنی !چرا به فکر گرد و خاک های چند ساله من نیستی. این همه سال ها نو و کهنه شد کی نوبت سال نو من است؟ من پوسیده شدم زیر خروارها خاک کهنه از همه رنگ! برای خاطر طراوت روح خودت نیز سری به این دل بزن و نگاهیی به اوضاع و احوال این متروکه خلوت بینداز. مطمئن باش برای گرد گیری خیلی کار باید کرد.

سری به دلم زدم! واااااااای چه خبر است! اینجا مگر کسی زندگی نمی کند؟ کمی فریاد زدم آهای کسی اینجا نیست!؟ ساکنان آن اکثرا خواب بودند .آنهایی هم که بیدار بودند از ظاهرشان بر می آمد که چندان علاقه ای به مصاحبت ندارند. خواستم تنها به خاطر آنکه نام من بر روی آن دل نوشته شده بود کمی گرد گیری کنم . اما حتی جاروبی برای تمیز کردن پیدا نکردم. یعنی چه؟ مگر اینجا زلزله آمده که هیچ چیزی سر جای خودش نیست؟! یاد حرف مادرم افتادم که زنگار دل را باید با آب توبه شست آنگاه با عمل مرمت کرد.

همه جا بوی تنفر و کینه از این و آن میداد. اما مگر می شد تنها با توبه آن بوی گند را شست .باید اندکی ماده ضد عفونی می یافتم آن هم تنها نزد صاحبانش یافت می شد. ناچار به بازار ارتباطات رفتم. اووه!چند تا از دوستانم آنجا بودند که دلشان از دستم خون بود.چند هدیه گرفتم و در عوض آن ماده ضد عفونی خریدم. به دل خودم برگشتم و آن ها را روی کثافات آنجا ریختم. کمی از بوی بد آن کاست . اما جاههایی بود که باید قاب می زدم تا از بی روحی فضای موجود می کاستم. یا پرده ای آویزان می کردم که هر کس تا آخر وارد خانه دلم نشود. فرشی برای نشستن و استراحت وجود نداشت. آه خانه دلم چقدر فقیر و تهیدست است! مگر من در این همه سال جزء زحمت برای بی نیازی از غیر کار دیگری کرده بودم ؟ نه ! اما خانه دلم به غیر از آن تجهیزات دیگری هم می خواست. اصولا دختر با سلیقه ای هستم و از خانه های بی روح خوشم نمی آید. ok .اینبار به بازار یتیمان رفتم. چند نفری را می شناختم که گهگاه صدای نیاز آنان را می شنیدم ولی خودم را به آن راه زده بودم ! که به من چه ربطی داره! مگه همیشه من باید کمک کنم. من هم خودم احتیاج دارم و خلاصه  همین طور تا الا آخر.اما حالا برای خریدن فرش و قاب های زیبا برای دلم باید از محله آن ها خرید می کردم.مقداری محبت داشتم و در عوض آن فرشی از احسان  و قابی از لطافت روح خریدم تا بر سراپرده دلم آویزان کنم. خانه دلم کمی بهتر شده بود . تمیز مرتب اما هنوز پرده ای بر پنجره های آن آویزان نبود. حتی قفلی بر در دلم نبود تا هر غریبه ای جرات نکند وارد دلم شود و وسایلم را بدزدد. می دانستم خرید پرده و قفل از همه آنچه که خریده بودم گران تر است.حال تصمیم گرفتم دلم را به کسی بفرشم تا اگر خودم مراقبش نبودم او از آن مراقبت کند.کسی که بنا بود دلم را بخرد می بایست خیلی امین باشد .چون خریدار دلم بود که همیشه به آن سر می زدم و در آن زندگی می کردم و من مستاجر آن خانه می شدم. شنیده بودم حی سبحان خریدار خوبی است .اما آیا خریدار این دل بی صفا و بی کلاس و فقیرانه میشود.نمی دانم.........

خلاصه گرد گیری دل ما هم امسال اینگونه بود با کمی اغراق و پس و پیش. اما امیدوارم تا شروع امسال همه بتوانیم گردگیری خوبی از خانه همیشگی دلمان داشته باشیم.

شاید زدودن اشک یتیمی کل زندگیمان را تغییر دهد. و شاید مانع خیلی از کارهایمان همین فراموش نکردن ناله های کمی آن طرف تر خانه مان باشد.صفای دل همه مردم یک ملت است که به خانه ما هم صفا میدهد.

http://i4.tinypic.com/104n791.jpg


+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت 9:8 بعد از ظهر  توسط فاطمه سلاطی  |