تبليغاتX
شرح دل

http://www.wwwebart.com/riverart/paradise/nature/shaghayegh1.jpg


وقتی می دانی شمعدانی ها ، طراوت خاك را در گلهایشان به نمایش می گذارند و عطر پیچک ها از فراسوی زمین به وصلت خاك در می آید، پنجره های تماشا را بگشای و دهان را به زمزمه تحمید و تسبیح مترنم ساز.

بهشتیان تكامل زیبایی های این عالم هستند.


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 5:16 بعد از ظهر  توسط فاطمه سلاطی  | 


روزي يك مرد ثروتمند٬ پسر بچه كوچكش را به يك ده برد تا به او نشان دهد مردمي كه در آنجا زندگي مي‌كنند چقدر فقير هستند. آنها يك روز و شب را در خانه محقر يك روستايي به سر بردند.

در راه بازگشت و در پايان سفر٬ مرد از پسرش پرسيد: «نظرت از مورد مسافرتمان چه بود؟»

پسر پاسخ داد:«عالي بود پدر!»

پدر پرسيد:« آيا به زندگي آنها توجه كردي؟»

پسر پاسخ داد:«فكر ميكنم!»

پدر پرسيد:«چه چيزي از اين سفر ياد گرفتي؟»

پسر كمي انديشيد و بعد به آرامي گفت:«فهميدم كه ما در خانه يك سگ داريم و آنها چهار تا. ما در حياطمان فانوس‌هاي تزئيني داريم و آنها ستارگان را دارند. حياط ما به ديوارهايش محدود ميشود اما باغ آنها بي‌انتهاست!»

در پايان حرف‌هاي پسر٬ زبان مرد بند آمده بود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 7:58 قبل از ظهر  توسط فاطمه سلاطی  | 

You kill in the name of democracy

You kill in the name of freedom

You kill in the name of God

all your armies

      all your fighters

are against the boy

  holding stone

standing there

all alone

In his eyes

I see the sun

IN his simile I see the moon

and i wonder

i only wonder

who is week and who is strong

who is right and who is wrong

and i wish

that the truth

has a tongue

  Palestinians are human too


 

they will finish off Israel, Allah willing. Listen every body, palestinians desire death as they desire life

http://www.moqavemat.ir/image.php?id=c3RhdGU9MyZmbj0yNjIwOF9pbWFnZS5qcGcmd2g9bm9SZ-NpemUmdz0@MjA0Jmg9NzY4JmNtcD0w

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم شهریور 1388ساعت 9:3 قبل از ظهر  توسط فاطمه سلاطی  | 
http://www.naztarin.com/aks2/pytcuk8vvq5pyv4vezto.jpg

غروب.....دم افطار

                              و سحرگاه......هنگامه مناجات


                                 دختري را که پر از بار گناه است ...... دمي ياد کنيد




گویا با دعا می شود پاکی کودکانه را باری دیگر یافت

http://i1.tinypic.com/4dloq4l.jpg

برای هم دعا کنیم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 12:36 بعد از ظهر  توسط فاطمه سلاطی  | 

http://fotos.piqs.de/0/b/f/2/3/1bda25ebadb286b20a6d775382bc6123.jpg


دل من بیا و لحظه ای هم صدای نفس هایی باش که بوی عطر خوش یا لطیفشان هر شب و سحر آسمان بیکران را مست می کنند یارشان را نمی دانم.

دل من بنشین و گوش کن که کسی اینگونه می سراید:

(خدایا مرا در دل زمین مهربان بکار و از رحمتت به من بتاب تا من دوباره مانند نرگسی خوشبو سر از خاک درارم ...)

این روزها مد شده دم افطار و سحر عاشقای سرزمین بهار ترانه های قشنگی رو سر می دن که دل آدما رو تا خود خورشید نا خواسته می برن. دل من دمی در این سرزمین درنگ کن هنوز وقت هست به گمانم بیست وچند روز دیگر...دل من به سجده گاه بنشین و تو نیز ترانه ای بسرا که ارباب این سرزمین اهل دل شکستن نیست بهر هر نجوایی دلبری می کند چونان که سالهاست از مقیمان درگهش بودی.

خواستم خواسته دلم فرج آمدن نرگس گمگشته باشد بلکه آمدنش هیاهوی آشفتگی دلم را رام کند

http://shiva.webphoto.ir/photos/sh243576.jpg


+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 9:0 قبل از ظهر  توسط فاطمه سلاطی  | 

 

آب

سر کشیدن آب زیاد بین غذای سحری، به امید جلوگیری از تشنگی در طول روز اشتباه است، چون باعث رقیق شدن شیره معده و در نتیجه نفخ و اختلال در هضم می شود. از طرفی، خوردن میوه در هنگام سحر ، علاوه بر مقاومت بیشتر در مقابل تشنگی، باعث رفع مشکل یبوست هم می شود.

توصیه می شود جهت تامین آب لازم، از حدود یک ساعت بعد از افطار تا نیم ساعت قبل از سحر، دست کم شش لیوان آب بنوشید. توجه داشته باشد که از خوردن چای پُررنگ ، قهوه، کاکائو و موادی که باعث دفع بیشتر آب (به علت مدر بودن) از بدن می شوند، (به خصوص در سحری) پرهیز کنید.

براى از بین بردن یا كم كردن عطش شدید در این ماه چه باید كرد؟

براى فهم این سؤال به این مثال توجه كنید: مزرعه اى را در نظر بگیرید كه در كنار یك رودخانه پُرآب است. براى این كه بتوانیم این مزرعه را به صورت دائم آبیارى کنیم و از حملات احتمالى آب در فصول گوناگون در امان نگه داریم، سدى مقابل آب مى زنیم تا بتوانیم آب را مهار كرده و با ایجاد روزنه هایى در سد به صورت دائم و كنترل شده مزرعه مان را آبیارى كنیم.

در ماه مبارك رمضان نیز بایستى سدى در بدنمان بسازیم كه بتوانیم آب و مواد غذایى را كه در سحرى مصرف كرده ایم به صورت یكنواخت و دائم در طول روز به قسمت هاى مختلف بدنمان برسانیم. این كار را مى توانیم با مصرف مواد غذایى پُرفیبر(سبزیجات و میوه ها) انجام دهیم.

این گروه از مواد غذایى با احاطه سایر گروه هاى غذایى خورده شده:

اولا باعث مى شوند آنزیم هاى گوارشى به صورت آرام آرام روى مواد غذایى اثر كنند.

ثانیا با كم كردن سرعت جذب مواد غذایى باعث مى شوند كه بدن به آهستگى و در فرصت مناسب به جذب مواد غذایى اقدام كند تا هم دچار خستگى كمترى شود و هم از افزایش ناگهانی قند خون و ترشح انسولین بالاى بعد از آن جلوگیرى كند.

میوه و سبزی

بنابراین توصیه مى شود در سحرى از مواد غذایى پرفیبر مثل سبزیجات و بالاخص میوه ها استفاده كنید، چرا كه میوه ها اولا منبع سرشارى از فیبر هستند، و ثانیا قند موجود در میوه ها در حالت خالص و بدون فیبر هم دیرتر از قندهاى ساده جذب مى گردد كه این امر سبب مى گردد فرد دیرتر احساس گرسنگى نماید.

مواد غذایى پرفیبر آب زیادى را در خود جذب كرده و بدن مى تواند آب را به آهستگى جذب كند و احساس تشنگى، دیرتر عارض مى گردد.

یكى از مكانیسم هاى احساس گرسنگى، خالى بودن معده است. فیبرها سرعت حركت مواد غذایى را نیز كاهش مى دهند و این مساله باعث مى شود كه مكانیسم مذكور دیرتر شروع شود.

مصرف آب به مقدار فراوان در وعده سحرى و بالاخص ما بین غذا توصیه نمى شود، زیرا باعث رقیق شدن اسید و آنزیم هاى گوارشى شده و اختلال در روند هضم را باعث مى شود.

برگرفته از متن پارازیت

+ نوشته شده در  جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 7:41 قبل از ظهر  توسط فاطمه سلاطی  | 

دلم برای رمضان تنگ شده دلم برای یارب یارب شبهای قدر یه ذره شده دلم حتی برای زولبیا بامیه های سفره افطار تنگ شده دلم برای سحرهای رمضان که همه بیدارندو برای معشوقشون دلبری می کنند تنگ شده دلم برای خدای رمضان تنگ شده الهی به امید تو رمضان امسال را شروع می کنیم

امام رضا (ع) می فرمایند:

هر کس سه روز آخر شعبان را روزه بگیرد خداوند ثواب دو ماه روزه داری را برای او محسوب می کند

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 7:48 قبل از ظهر  توسط فاطمه سلاطی  | 

Фотограф из Кореи с ником Taesang (20 фото - 3.32Mb)


امروز توی دلم نشستم و دارم گلهای ای کاشهای دیروز را که بر دیواره دلم حک کردم رو می خونم.که ای کاش یه کبوتر بودم اونقدر بالا می رفتم تا برسم به فرشته هاش که رو بال یکیشون می نشستم بعد تا خدا می رفتم.....ای کاش ماهی بودمو اونقدر توی آب شنا می کردم تا عشق خاک زمینی رو فراموش کنم........ای کاش توی دلم آفتابی بود که همیشه این ابرهای نا امیدی رو کنار می زد.........و ای کاش دیروز فرصت امروز بود تا از نو می ساختمش...اما خاک و دریا و آسمان و دیروز و امروز چه فرقی می کنه که روح آدمی زنده است به عشق کاش صدایم رو می شنید آنکه باید می شنید و.......

به قول سید حمید رضا برقعی

بگو حافظ دلخسته زشیراز بیاید؛ بنویسد که هنوزم که هنوز است :

چرا یوسف گم گشته به کنعان نرسیده ست ؟

چرا کلبه ی احزان به گلستان نرسیده ست ؟

دل عشق ترک خورد؛ گل زخم نمک خورد؛ زمین مرد؛ زمان برسردوشش غم واندوه به انبوه فقط برد، زمین مرد، زمین مرد!

خداوند گواه است، دلم چشم به راه است، ودر حسرت یک پلک نگاه است؛ ولی حیف نصیبم فقط آه است وهمین آه؛ خدایا برسد کاش به جایی؛ برسد کاش صدایم به صدایی …


+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 8:12 قبل از ظهر  توسط فاطمه سلاطی  | 

Redsky1


من بچه شاه عبدالعظیم هستم و درخانه‌ای به دنیا آمده و بزرگ شده‌ام که درهرسوراخش که سر می‌کردی به یک خانواده دیگر نیز برمی‌خوردی....من از یک راه طی شده با شما حرف میزنم .من هم سالهای سال در یکی از دانشکده‌های هنری درس خوانده‌ام، به شبهای شعر و گالری های نقاشی رفته ام.موسیقی کلاسیک گوش داده ام. ساعتها از وقتم را به مباحثات بیهوده درباره چیزهایی که نمی‌دانستم گذرانده‌ام. من هم سال‌ها با جلوه فروشی و تظاهر به دانایی بسیار زیسته‌ام. ریش پروفسوری و سبیل نیچه‌ای گذاشته‌ام و کتاب (انسان تک ساختی) هربرت مارکوز را -بی‌آنکه آن زمان خوانده باشم‌اش- طوری دست گرفته‌ام که دیگران جلد آن را ببینند و پیش خودشان بگویند: (عجب فلانی چه کتاب هایی می‌خواند، معلوم است که خیلی می‌فهمد.)

اما بعد خوشبختانه زندگی مرا به راهی کشانده است که ناچارشده‌ام رودربایستی را نخست با خودم و سپس با دیگران کنار بگذارم و عمیقاً بپذیرم که تظاهر به دانایی هرگز جایگزین دانایی نمی‌شود، و حتی از این بالاتر دانایی نیز با تحصیل فلسفه حاصل نمی‌آید. باید در جست و جوی حقیقت بود و این  متاعی است که هرکس براستی طالبش باشد، آن را خواهد یافت، و در نزد خویش نیز خواهد یافت...وحالا از یک راه طی شده با شما حرف می‌زنم. دارای فوق لیسانس معماری از دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران هستم...

اشتغال اساسی حقیر قبل از انقلاب در ادبیات بوده است. با شروع انقلاب حقیر تمام نوشته‌های خویش را اعم از تراوشات فلسفی، داستان‌های کوتاه، اشعار و .... در چند گونی ریختم و سوزاندم و تصمیم گرفتم که دیگر چیزی که حدیث نفس باشد ننویسم و دیگر از خودم سخنی به میان نیاورم سعی کردم که خودم را از میان بردارم تا هرچه هست خدا باشد و خدا را شکر بر این تصمیم وفادار مانده‌ام البته آنچه که انسان می نویسد همیشه تراوشات درونی خود او است اما اگر انسان  خود را در خدا فانی کند آنگاه این خداست که در آثار ما جلوه‌گر می‌شود. حقیر اینچنین ادعائی ندارم اما سعی‌ام بر این بوده است...


http://www.tubagraphics.com/Image/gallery/avini/04.jpg

دلم می خواست در ادامه دلنوشته عارفانه شهید اهل قلم مطلبی را بنویسم اما دیدم احساس قشنگی را که در خواننده ایجاد می کند با کیبرد نا خراشیده ام خراب خواهم کرد پس تصمیم گرفتم چیزی نگویم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 7:18 قبل از ظهر  توسط فاطمه سلاطی  | 

روزی گلی زیبا راز دل خود را بر پروانه ای خواند پروانه نیزعاشق دل زیبای گل شد و چند روزی  به گرد گل گشت اما در دشت گل های دیگری نیز بودند که بو و عطر خوبشان دل پروانه را ربوده بود و گذشت تا در اخر پروانه گفت: گل زیبا در این دشت چون تو زیبا روی بسی شکفته می روم تا از هر یک بوسه ای از بهار را برگیرم واز گل جدا شد و رفت بی هدف هر گلی را که می دید بوی دستان گل خود را می یافت پروانه راز هر گلی را که می پرسید نشان گل خود را می دید پروانه غمگین تر از غمگین بود از سپیده تا غروب اسمون به دنبال گل خود می گشت با بالی خسته از بی وفایی های خود. پروانه انقدر به دنبال او گشت تا همه پرهایش  ریخت دیگر بالی برای  پرواز برایش نمانده بود خسته و زخمی گوشه ای از دشت نا امید از دیدار گل چشمانش را از نا امیدی فرو بست و برای دل نا مهربانش خواند                                 

پیمانه ای    ساقی  بده ،  تا من شفای   دل  کنم

این قلب افسون گشته را ، از هجر او غافل  کنم

جامی بده  مّی را بریز، امشب تو سر مستم بکن

غافل مرا از خویشتن  ، وز آنچه که هستم بکن

جامم شده خالی ز مّی ، پیمانه ام  گشته تهّی

پرکن قدّح ساقی که من، در آسمان یابم رهی

پیمانه ام    را  مشکنی مّی را مریزی بر زمین

زیرا  به  قلب   عاشقم مرحم ندارم غیر ازاین

http://img01.picoodle.com/img/img01/7/2/10/f_a46m_aeed372.png

که صدای زیبایی او را به خود خواند هان تو کیستی به این حال زار!؟ صدا صدای گلی بود که  پروانه به عشقش جفا کرده بود اما صدای مهربان گل  بویی از انتقام در خود نداشت. برگ های گل تن نخیف  پروانه را در آغوش کشید 

http://www.akkasee.com/files//gallery/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%87(Hafezi%2009124333046).jpg

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 7:44 قبل از ظهر  توسط فاطمه سلاطی  | 

http://i7.tinypic.com/2uxvibb.jpg

راه رفتن با تنی خیس از زلال پاک قطره هایت کمی از درماندگی نگاهم را برای یافتنت می کاهد.اما ببين چقدر از آسمان دورم تا آرام قلب رنجديده ام باشی.دانه‌هاي اشکم با گریه های غم آلوده ی ابرهایی که درد فراقت را فریاد می کنند در هم آمیخته .گوییا آسمان نیز وامانده‌ به التماس با تو بودن. حتی در سبزه هایی که زیر پاهایم در غفلت له شده بود باز ترنم عشقت به غوغا بود هر گلی رو که می بینم از زیبایی تو می گوید و آبی که از چشمه ساری دور می اید ترانه زیبای عشق تو رو می خواند.اینجا همه بوی تو را برای دلم زمزمه می کنند کاش دور از هیاهوی شهر آنقدر اینجا می ایستادم تا بالهای دلم تا خدا می رفت تا دل من نیز چون ابر فقط برای تو می گریست و چون چشمه سار از عشق تو می خواند و چون گل از زیبایی تو می گفت.

همه تو را فریاد می کنند همه.همیشه زیر بارون خدا ایستادن برای دنبال اون ‌گشتن رو دوست داشتم

+ نوشته شده در  جمعه نهم مرداد 1388ساعت 9:39 قبل از ظهر  توسط فاطمه سلاطی  | 


 آمدنت را جوانانی به انتظار نشستند که اکنون پیر شدند و پیرانی که دیگر نیستند.

شعبان ماه عاشقی ماه رسول و مهدیش با هزاران چشم انتظاری آمد . اما هنوز چشمان همه منتظر. منتظر برای یاری دلها و شفای قلب ها . در ترنم مهربانیت منتظر گوشه توجهی از دیارت هستیم. شاید مرهم درد هایمان و آرزوی قلبمان را در نیم نگاهی با اشک شوق دیدارت هدیه گیریم شاید. و ناله کنان فریاد کنیم گل های انتظار  بر سر راهت تکه تکه ماند تا بیایی  که لطافت هر یک بوی انتظار یعقوب را از سرزمین کنعان می دهد. یوسفم دیگر بیا

اما نمی دانم من نیز

در روزگار آمدن هستم؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 8:24 بعد از ظهر  توسط فاطمه سلاطی  | 

کل

نرگس آتش پرستی داشت شبنم می فروخت

با همان چشمی که می زد زخم مرهم می فروخت

زندگی چون برده داری پیر در بازار عمر
داشت یوسف را به مشتی خاک عالم می فروخت

زندگی این تاجر طماع ناخن خشک پیر
مرگ را همچون شراب کهنه کم کم می فروخت

در تمام سالهای رفته بر ما روزگار
شادمانی می خرید از ما و ماتم می فروخت

من گلی پژمرده بودم در کنار غنچه ها
گلفروش ای کاش با آنها مرا هم می فروخت

فاضل نظری

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 7:41 بعد از ظهر  توسط فاطمه سلاطی  | 
http://static.panoramio.com/photos/original/6059039.jpg

در غبار آلودگی نگاهم چند سانتی متر جلوتر را نمی توان دید. دلم برای یک لحظه دیدن تنگ شده . یک لحظه خوب دیدن و شستن این همه غبار از نگاهم.شاید با شستن دیدگان او را هم ببینم. اما او می داند چقدر دلم بهانه دیدنش را دارد,اما نمیدانم او می داند این راز را یا نه. کاش می دانست دلم چقدر برای نگاهش و نوازش عاشقانه اش تنگ است. دعا می کنم او را ببینم و مرا میهمان مهربانی اش کند. اما افسوس نگاه نا بینا خریدار ندارد . و عشق او نیز ثمری! ولی دکتر به من گفته اگر داروهایم را سر وقت بخورم چشمانم سو پیدا می کند. من نیز به این امید داروهایم را می خورم.به امید دیدارش . اما قانعم به حتی یک نگاه مهربانی که از دیده نا بینایم پنهان باشد

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 8:34 قبل از ظهر  توسط فاطمه سلاطی  | 
maroe.jpg



http://friendfeed-media.com/665c23d3bd01036af84f0f06474d197591564e45


shahidhejab1.jpg

اینجا حقوق بشر نفی نشده.

خانم مسلمان 32 ساله آبستنی که به علت با حجاب بودن مورد توهین جوان بی‌ادبی قرار گرفته بود و به همراه همسر و پسر خردسالش برای شکایت ادر دادگاه حاضر شده بود، مورد حمله متهم قرار گرفت و جلوی چشم فرزند خردسالش، همسر، قاضی پرونده و دیگر کارکنان دادگاه به طرز فجیعی با چاقو به قتل رسیدند. متأسفانه، همسر وی نیز که به دفاع از او برخاسته بود، به اشتباه مورد شلیک پلیس قرار گرفته و اکنون در شرایطی بحرانی در بیمارستان است. همچنین بچه خردسالشان که شاهد این ماجرای فجیع بوده، برای معالجه تحت نظر روانشناس است.
+ نوشته شده در  شنبه بیستم تیر 1388ساعت 4:29 بعد از ظهر  توسط فاطمه سلاطی  | 
http://hossein.sorouri.googlepages.com/khodaaaaaaaaaaaaaa.jpg

غروب بود , اشک در چشمان منتظری نگران جمع شده بود . نگاهش دوخته بر دوردستها که آیا در این سرزمینی که همه جا بوی غریبی و تنهایی می دهد به کجا باید گریخت؟ به هر گوشه ی آن بیابان غریب که می نگریست فقط بوی گمشدگی و غربت سراپای وجودش را پر می کرد. آخر چرا این گمگشته ی حیران در این سرزمین جا ماند.مگر او به اینجا تعلق ندارد.کسی در گوشم نجوا داد . اواهل همین سرزمین است . اما از یاران جا ماند و اکنون باید در میان تمام این غریبی ها و نا آشنایی ها بگردد تا رفیق و همراهش را بیابد. او تازه براین باور رسیده که حتی دوستان پیشین او نیز بوی خاک و بیابان وغربت می دادند. این بیابان برگه امتحان همه آین هایی است که بوی غربت را می دهند. اما بوی غربت نشانه ی غربت یار است. شنیده ام که میگویند قربونت برم خدا چقدر غریبی رو زمین. اما امروز با دیدن حال و وضع خودم دریافتم وقتی یارت غریب بشه .عزیزم این خودتی که غریبه می مونی.

اما او از چه روی او حیران است و گرد غربت را با چه حسی می فهمد و بر لبان خشکیده اش هویدا می کند؟ نمیدانم؟ آنقدر برایم این حس غریب بود که وادرارم نمود تا پرسش ذهنم را مبدل کنم به

ببخشید از چه رویاینگونه اید و در جستجوی کدامین معشوق اینگونه واله و شیدایید؟ مرد خندید وگفت: سالها جانم را در ره دلداده ای نهادم که امروز از کج خلقی هایش و از نامهربانی هایش در عجبم. تمام عمر خود را وقف خودی کردم که از همه بیشتر دوستش می داشتم. تمام سلول هایم و نفسم را برای آرامشش مسروف کردم. اما امروز دیگر به ساز من نمی سازد. او نیز چون بقیه مرا با درد هایم تنها گزارده. از تنهایی وغربت این بیابانکده چشمانم را به سوی دوستم خیره نگاهداشتم مگر در این ایام که می گویند ایام البیض است, روح پاکی را که با تخیلاتم کدر کردم را با سپیده دم صبح و اذان من نیز سپید گردانم. و منتظر بوسیدن یارم در نماز صبح به امامت عشق باشم. همانگاهی که همه وقت در خواب بودم مبادا پیکر لطیف و نازکم اندک تکانی بیند . افسوس دیر آمدم و اکنون نیز که آمدم با عاشقان معتکفش همراه نیستم . اما امدم شاید مرا از بوسه های شبانگاه یار در رکعت های عشقی که فی ما بین عاشقان و آن معشوق زیبا روی می گذرد مرا نیز بی بهره نگذارند. آری سالیانست یارم را تنها گزاردم و امروز خود به غربت افتادم.

و از این رو است که چشم بر راه آمدن صبحم. من نیز کنارش ایستادم .چون وضعیتم را از او بهتر ندیدم.

بار الها کاش می شد در سجود عشقت مرا نیز همراه عاشقان خود می دیدی و مرا نیز لایق می دیدی لایق بوسیدنت . بوسیدن تکبیر و لا اله الا الله در میان قلبم. اما ....

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت 5:46 بعد از ظهر  توسط فاطمه سلاطی  | 

http://www.apartmaniugljan.com/images/brod01.jpg

موج دریا به صخره ها می کوبید و صدای مهیبی ایجاد می کرد پسرک در آن غروب صهمگین تنها ایستاده بود و از صدایی که امواج دریا ایجاد می کرد می هراسید. اما صدای امواج برای تبلور هراس در دل پسرک نبود .دریا فقط می خواست به پسرک بفهماند کمی آنطرفتر یا دورتر حادثه ای در راه است و کسی کمک می خواهد. اما صدای دریا برای دل پسرک چندان مفهومی نداشت چون زبان دریا را تنها دل دریایی می دانست و بس. و پسرک هنوز دریایی نشده بود.

در آن سوی امواج روی عرشه یک کشتی بزرگ پرنده ای به همراه صاحبش در حال مجازات توسط عده ای بودند که فریادشان برای محکومیت ان مرد و پرنده اش َ اعتراض بر سر تقسیم آذوقه بین خدمه کشتی بود.همه از ترس مجازات خاموش بودند.اما مرد هنوز فریاد می کردَ صدای عدالت و مردانگی در هیچ جای حتی در ریز امواج دریا خفه نخواهد شد. حتی به خاطر زندگیم از بی عدالتی وتبعیض خاموش نخواهم ماند.در این لحظه فریاد غضب آلود مردی بالا کشید . او را و صدایش را به دریا بسپارید. مرد فریاد کشید هیهات از ظلم و بی عدالتی. اما در این حین امواج دریا با او فریاد برآورد که در سرزمین دریا دلان جایی برای مجازات آزادگان نیست. ناگهان تمام کشتی فریاد شد که زنده باد عدالت َ زنده باد دریا و مرگ بر تبعیض و مرگ بر ناعادلان خوش سخن. مرد ثروتمند و اطرافیانش از ترس به درون کشتی پناه بردند َاما خشم دریا آنان را در بر گرفت و جسد نیمه جانشان را به ساحل رسانید.

پسرک تمام این وقایع را از دور مشاهده می کرد و بر دریا و بزرگیش آفرین گفت که مردی را از جنس عدالت از میان آن مهلکه بزرگ به ساحل سلامت رساند و ناعادلان تیره دل را به سزای اعمالشان. پسرک فریاد زد دریا. پدرم همیشه از بزرگی و تمامیت عقلی تو برایم قصه ها گفته بود . امروز خود با چشم خویش ترازوی عقلانیت و معرفتت را دیدم که چگونه معیار قضاوت زندگانی برای مردی از جنس عدالت و دریا شدی.

آفرین بر دریا و بر قضاوت عالمانه ات.

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 10:58 بعد از ظهر  توسط فاطمه سلاطی  | 
بالاخره امتحاناتمون هم تموم شد . خیلی وقته به این وبلاگ خاک گرفته سرنزده بودم. جدا دلم براش تنگ شده بود.باز هم تابستونو و اوقات فراقت. اما نمیس دونم از کجا شروع کنم که غیبت این مدت رو جبران کنه.

اول از همه پیروزی آقای دکتر احمدی نژاد رو تو انتخابات تبریک می گم. و از بلایایی که این مدت بر سر کشورم آمد شدیدا احساس تاسف می کنم. که چرا عده ای از جوانان ما به خاطر عدم تمکین از قانون  عده ای اینگونه به هدر رفتند.

در هر حال همه باید به رای اکثریت احترام بگذاریم و یادمان نرود برای استقلال این سرزمین خون هزاران پدر  و برادر و همسر و جوان این مملکت ریخته شده. این مملکت به راحتی زور و قدرت عده قلیلی بدست نیامده. هزاران خانواده بی سرپرست شدند. داغ هزاران جوان هنوز بر دل خانواده هاست که تسکین نیافته .هنوز خیلی ها منتظر آمدن فرزندشان هستند که هیچ نشانی از او نیست. ماندم چگونه عده ای به خاطر ........همه اینها را ندید گرفتند و انسجام ما را در برابر دشمنانمان زیر سوال بردند که برای چند روزی باورشان شد که مملکت ایران آماده ورود آنان (نه) قاتلان مردمان این سرزمین است. که با بیانیه حکیمانه رهبر فرزانه مان و پدر مهربانمان خاتمه یافت.

 درود بر رهبر فرزانه مان.

و با تمام وجودم فریاد می زنم(تا خون در رگ ماست/خامنه ای رهبر ماست)

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 1:31 بعد از ظهر  توسط فاطمه سلاطی  | 
Image


حسین نوشته‌های فراوانی داشته که متأسفانه در حمله ارتش عراق و

ویران نمودن شهر هویزه و مقر سپاه، همه چیز نابود شد، از جمله

دست نوشته‌های حسین. اینک یک نمونه از نوشته‌های حسین که گویا

شب‌ در سنگر نوشته است به حضورتان تقدیم می‌شود :

 

غربت و عزت


من در سنگر هستم               عمق غربت و اوج عزت


در این تنهایی در این خانه جدید، با خود، با خدا و با شهداء سخن


می‌گویم.


سنگر من در کنار رودخانه کرخه است، سوز دل و آرامش قلب،

خوف و رجاء وقتی به آب می‌نگرم به یاد سنگرهای در کنار کارون

می‌افتم، با خود می‌گویم : آن برادرانم که در خونین شهر می‌جنگند در

چه حالند و نگران آنانم.

خدایا آن برادرانم که در فارسیات و دارخوین در سنگرند در چه

حال‌اند؟ اینجا دشت آزادگان است، من در سنگر هستم در کنار کرخه.

دشمن در آن طرف رودخانه شهر را می‌کوبد و وحشیانه جنایت

می‌کند.

هزارمتر جلوتر کانالی هست که دوستم، عزیزم، منصور به شهادت

رسید.

شاید هنوز خون پاکش و جای آرپی‌جی او که بر زمین در کنار جسد

پاکش افتاده بود، باشد. سمت چپ تقریباً در فاصله سیصدمتری آن

طرف درختها، برادر عزیزم رضا شهید شده و باز در همان سمت

کمی پایین‌تر، برادر عزیزم، اصغر شهید شد. آن طرف رودخانه

محمدرضا شهید شد.

در دهلاویه۳۰ تن از پاسدارانی که هیچکدام را نمی‌شناختم به شهادت

رسیده‌اند. در سمت شرقی شهر، در این کانال ۲۲ تن از برادرانی که

چندبار با آنها به شبیخون شبانه رفته‌ام، شهید شده‌اند.

اما شاید چند سال بعد از این دلنوشته کسانی آمدند و دلنوشته تو را

اینگونه نگاشتند

صداي تانک هاي دشمن آن طرف جاده به گوش مي رسيد. تيراندازي

لحظه اي متوقف نمي شد . راه افتاديم ، با اينکه مي دانستيم اميد

برگشت نيست ، ولي رساندن « آر .پي . جي» به « علم الهدي» ما

را مصمم به پيش مي برد. به جاده که رسيديم ، توانستيم تانک

هايي را ببينيم . به جز چند تايي که در حال سوختن بودند، بقيه

غرش کنان به پيش مي تاختند. چشمم به حسين (علم الهدي) که

افتاد ، خستگي از تنم درآمد. آر. پي. جي بر دوشش بود و پشت

خاکريز دراز کشيده بود. در امتداد خاکريز غير از حسين حدود ده نفر

ديگر هنوز زنده بودند و از گروه همين ده نفر مانده بودند. حتي يک

جسد بر زمين نمانده بود. پيدا بود که بچه ها با گلوله مستقيم تانک

ها از پاي در آمده بودند. تانک هاي سالم از کنار تانک هاي سوخته

عبور مي کردند وبه طرف خاکريز علم الهدي پيش مي آمدند.حسين

و افرادش هيچ عکس العملي نشان نمي دادند .« روز علي» که

حسابي نگران شده بود ، آر. پي . جي را از من گرفت و به تانک ها

نشانه رفت. دست روز علي را نگه داشتم و گفتم : کمي ديگر صبر

کن ، شايد بچه ها برنامه اي داشته باشند و او پذيرفت . تانک ها به

حدود پنجاه متري خاکريز رسيده بودند که يکباره حسين از جا بلند

شده و نزديک ترين تانک را نشانه گرفت. گلوله درست به وسط

تانک خورد و آن را به آتش کشيد. غير از حسين دو نفر ديگر که

آر. پي . جي داشتند، دو تانک ديگر را نشانه رفتند و هر دو را به

آتش کشيدند . بقيه تانک ها سر جايشان ايستادند و ناگهان خاکريز

را به گلوله بستند. خاکريز يکپارچه دود شد و بعيد بود کسي سالم

مانده باشد ، روز علي بلند شد و نزديک ترين تانک را نشانه رفت و

با اينکه فاصله کم بود تانک را از کار انداخت . قامت حسين دوباره

از ميان دود و گرد وغبار پشت خاکريز پيدا شد و يک تانک ديگر با

گلوله حسين به آتش کشيده شد . پيدا بود که از همه افراد گروه فقط

روز علي و حسين زنده مانده اند. حسين از جا کنده شد و خود را به

خاکريز رساند. تانک ها هنوز ما را نديده بودند. پيشروي تانک ها

دوباره شروع شد . حسين پشت خاکريز خوابيده بود . تانک به چند

متري او رسيده بود ، حسين از خاکريز بالا رفت و آن را هدف قرار

داد. تانک به آتش کشيده شد و چهار تانک ديگر به ده متري حسين

رسيده بودند. حسين از جا بلند شد و آخرين گلوله را رها کرد . سه

تانک باقيمانده در يک زمان به طرف حسين شليک کردند. گلوله ها

خاکريزش را به هوا بردند و گرد وخاک کمي فرو نشست ، توانستيم

آر. پي . جي و سپس حسين را ببينيم . پيکر مطهر حسين پشت

خاکريز افتاده بود و چفيه صورتش را پوشانده بود.


+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 3:59 بعد از ظهر  توسط فاطمه سلاطی  | 

http://dekopaj.persiangig.ir/image/arab/10291_orig.jpg

به تاریخ 19/10/59 شمسی ساعت 10:10 شب چند سطری وصیت نامه می نویسم : هر شب ستاره ای را به زمین می کشند و باز این آسمان غم‌زده غرق ستاره است ، مادر جان  می دانی تو را بسیاردوست دارم و می دانی که فرزندت چقدر عاشق شهادت و عشق به شهیدان داشت.مادر، جهل حاکم بر یک جامعه انسانها را به تباهی   می کشد و حکومت های طاغوت مکمل های این جهل اند و شاید قرنها طول بکشد که انسانی از سلاله پاکان زائیده شود و بتواند رهبری یک جامعه سر در گم و سر در لاک خود فرو برده را در دست گیرد و امام تبلور ادامه دهندگان راه امامت و شهامت و شهادت است. مادرجان، به خاطر داری که من برای یک اطلاعیه امام حاضر بودم بمیرم ؟ کلام او الهام بخش روح پرفتوح اسلام در سینه و وجود گندیده من بوده و هست. اگر من افتخار شهادت داشتم از امام بخواهید برایم دعا کنند تا شاید خدا من روسیاه را در درگاه با عظمتش به عنوان یک شهید بپذیرد ؛ مادر جان من متنفر بودم و هستم از انسانهای سازش کار و بی تفاوت و متاسفانه جوانانی که شناخت کافی از اسلام ندارند و نمی دانند برای چه زندگی می کنند و چه هدفی دارند و اصلا چه می گویند بسیارند.   ای کاش به خود می آمدند.  از طرف من به جوانان بگوئید چشم شهیدان و تبلور خونشان به شما دوخته است بپاخیزید و اسلام را و خود را دریابید نظیر انقلاب اسلامی ما در هیچ کجا پیدا نمی شود  نه شرقی - نه غربی؛ اسلامی که : اسلامی ...  ای کاش ملتهای تحت فشار مثلث زور و زر و تزویر به خود می آمدند و آنها نیز پوزه استکبار را بر خاک می مالیدند.  مادر جان، جامعه ما انقلاب کرده و چندین سال طول می کشد تا بتواند کم کم  صفات و اخلاق طاغوت را از مغز انسانها بیرون ببرد ولی روشنفکران ما به این انقلاب بسیار لطمه زدند زیرا نه آن را می شناختند و نه باریش زحمت و رنجی متحمل شده اند از هر طرف به این نو نهال آزاده ضربه زدند ولی خداوند، مقتدر است اگر هدایت نشدند مسلما مجازات خواهند شد . پدر و مادر ؛ من زندگی را دوست دارم ولی نه آنقدر که آلوده اش شوم و خویشتن را گم و فراموش کنم علی وار زیستن و علی وار شهید شدن, حسین وار زیستن و حسین وار شهید شدن را دوست می دارم شهادت در قاموس اسلام كاری‌ترین ضربات را بر پیكر ظلم، جور،شرك و الحاد می‌زند و خواهد زد. ببین ما به چه روزی افتاده ایم و استعمار چقدر جامعه ما را به لجنزار کشیده است ولی چاره ای نیست اینها سد راه انقلاب اسلامیند ؛ پس سد راه اسلام باید برداشته شودند تا راه تکامل طی شود  مادر جان به خدا قسم اگر گریه کنی و به خاطر من گریه کنی اصلا از تو راضی نخواهم بود. زینب وار زندگی کن و مرا نیز به خدا بسپار ( اللهم ارزقنی توفیق الشهادة فی سبیلک) .

و السلام؛

محمد ابراهیم همت






+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 3:38 بعد از ظهر  توسط فاطمه سلاطی  | 

http://irpana.com/karname/image/02.jpg


همیشه آغاز هر چیز مصادف می شود با رویدادهای تازه و یا دیدار های تازه. بچه ها لباس نو می خرند و حس می کنند الان بهترین لحظه زندگی آنان است و با لباس های نو و خوراکی های خوشمزه تمام آرزوهای دست نیافتنی آنان برآورده شده است. همین گونه است تمام آمال یک کودک مهمانی رفتن شیرینی و آجیل خوردن و لیاس نو پوشیدن است. چه آرزوهای کوچک و زیبایی! و چه راحت دست یافتنی .البته برای آنانی که سایه پر مهر پدر و مادر بر سر آنان است و پدری که با جیب خالی شرمنده نگاه منتظر همسر و فرزندانش در این روز نو نیست.

دلم را جای آن کودک گذاشتم. راستی من هم با پوشیدن لباس نو و خوردن آجیل و شیرینی زیاد در یک مهمانی دلم شاد می شود! اما دلم بهانه های دیگری می گیرد. گاه فریاد می کند آی آدمی من بزرگ شدم نیازهایم بزرگ شده. تو که خانه تکانی می کنی !چرا به فکر گرد و خاک های چند ساله من نیستی. این همه سال ها نو و کهنه شد کی نوبت سال نو من است؟ من پوسیده شدم زیر خروارها خاک کهنه از همه رنگ! برای خاطر طراوت روح خودت نیز سری به این دل بزن و نگاهیی به اوضاع و احوال این متروکه خلوت بینداز. مطمئن باش برای گرد گیری خیلی کار باید کرد.

سری به دلم زدم! واااااااای چه خبر است! اینجا مگر کسی زندگی نمی کند؟ کمی فریاد زدم آهای کسی اینجا نیست!؟ ساکنان آن اکثرا خواب بودند .آنهایی هم که بیدار بودند از ظاهرشان بر می آمد که چندان علاقه ای به مصاحبت ندارند. خواستم تنها به خاطر آنکه نام من بر روی آن دل نوشته شده بود کمی گرد گیری کنم . اما حتی جاروبی برای تمیز کردن پیدا نکردم. یعنی چه؟ مگر اینجا زلزله آمده که هیچ چیزی سر جای خودش نیست؟! یاد حرف مادرم افتادم که زنگار دل را باید با آب توبه شست آنگاه با عمل مرمت کرد.

همه جا بوی تنفر و کینه از این و آن میداد. اما مگر می شد تنها با توبه آن بوی گند را شست .باید اندکی ماده ضد عفونی می یافتم آن هم تنها نزد صاحبانش یافت می شد. ناچار به بازار ارتباطات رفتم. اووه!چند تا از دوستانم آنجا بودند که دلشان از دستم خون بود.چند هدیه گرفتم و در عوض آن ماده ضد عفونی خریدم. به دل خودم برگشتم و آن ها را روی کثافات آنجا ریختم. کمی از بوی بد آن کاست . اما جاههایی بود که باید قاب می زدم تا از بی روحی فضای موجود می کاستم. یا پرده ای آویزان می کردم که هر کس تا آخر وارد خانه دلم نشود. فرشی برای نشستن و استراحت وجود نداشت. آه خانه دلم چقدر فقیر و تهیدست است! مگر من در این همه سال جزء زحمت برای بی نیازی از غیر کار دیگری کرده بودم ؟ نه ! اما خانه دلم به غیر از آن تجهیزات دیگری هم می خواست. اصولا دختر با سلیقه ای هستم و از خانه های بی روح خوشم نمی آید. ok .اینبار به بازار یتیمان رفتم. چند نفری را می شناختم که گهگاه صدای نیاز آنان را می شنیدم ولی خودم را به آن راه زده بودم ! که به من چه ربطی داره! مگه همیشه من باید کمک کنم. من هم خودم احتیاج دارم و خلاصه  همین طور تا الا آخر.اما حالا برای خریدن فرش و قاب های زیبا برای دلم باید از محله آن ها خرید می کردم.مقداری محبت داشتم و در عوض آن فرشی از احسان  و قابی از لطافت روح خریدم تا بر سراپرده دلم آویزان کنم. خانه دلم کمی بهتر شده بود . تمیز مرتب اما هنوز پرده ای بر پنجره های آن آویزان نبود. حتی قفلی بر در دلم نبود تا هر غریبه ای جرات نکند وارد دلم شود و وسایلم را بدزدد. می دانستم خرید پرده و قفل از همه آنچه که خریده بودم گران تر است.حال تصمیم گرفتم دلم را به کسی بفرشم تا اگر خودم مراقبش نبودم او از آن مراقبت کند.کسی که بنا بود دلم را بخرد می بایست خیلی امین باشد .چون خریدار دلم بود که همیشه به آن سر می زدم و در آن زندگی می کردم و من مستاجر آن خانه می شدم. شنیده بودم حی سبحان خریدار خوبی است .اما آیا خریدار این دل بی صفا و بی کلاس و فقیرانه میشود.نمی دانم.........

خلاصه گرد گیری دل ما هم امسال اینگونه بود با کمی اغراق و پس و پیش. اما امیدوارم تا شروع امسال همه بتوانیم گردگیری خوبی از خانه همیشگی دلمان داشته باشیم.

شاید زدودن اشک یتیمی کل زندگیمان را تغییر دهد. و شاید مانع خیلی از کارهایمان همین فراموش نکردن ناله های کمی آن طرف تر خانه مان باشد.صفای دل همه مردم یک ملت است که به خانه ما هم صفا میدهد.

http://i4.tinypic.com/104n791.jpg


+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت 9:8 بعد از ظهر  توسط فاطمه سلاطی  | 
http://i10.tinypic.com/3z8rqdf.jpg سال 1387 است. خیلی چیزها فراموش شده .... خیلی چیزها .. دیروز در همین سرزمین مردانی برخواستند که بوی حسین می دادند بوی کربلا بوی ولایت و بوی وفا. دیروز خدا می داند چه خبر بود. آنان همه چیز را رها کردند هم نامشان را و هم نانشان را .زندگی را با خون معامله کردند چقدر سخت بود. از شنیده ها می گویم که چکاوکی خسته و تشنه جلو تر از چکاوک های دیگر پرواز می کرد شکارچی بر سر راهشان دام گذاشته بود اما چکاوک ها قصد بیت الحرام دوست را داشتد. چکاوک اولی برای باز کردن دام ها روی یکی از دام ها پرید اما صدا مهیبی بلند شد و دیگر از آن چکاوک اثری دیده نشد . چند چکاوک دیگر پشت سر او روی دام ها پریدند و باز همان اتفاق سابق. راه باز شد و تنها چند چکاوک باقی ماندند تا صدای لبیک لبیک چکاوکان شهید را به خانه الله برسانند. همه پرواز کردند تا به خانه دوست رسیدند . اما آنجا در منزل دوست سفره ای برای همه چکاوک ها گسترده بود. جای خالی چکاوک ها پیدا بود چقدر سخت بود تکیه زدن بر جای آنان. اما ندایی از دوست بلند شد که آنان نمرده اند بلکه زنده اند و نزد پروردگارشان روزی می گیرند . و اکنون شما ماندید و جای خالی آنان و خون ریخته آنان. چه باید کرد ؟ آنان رفتند تا بقیه به خانه دوست برسند . اما راستی چرا خیلی ها که راه باز شد به خانه دوست نیامدند پس آنان کجایند . کجای این فریب کده ماندند که خانه دوست را گم کردند .مگر ندیدند در راه چه بر سر انان آمد فقط به خاطر ما. پس بقیه کجایند!مگر جلبک های بین راه و قورباقه های مرداب زیبا تر از سفره رنگین خانه دوست بود یا اینکه باور ندارند که این سفره رنگین تر است؟!نمی دانم اما از آن عده کثیر عده قلیلی ماندند و عده ای نیز بعد از آنان آمدند . اما ..... امان از دام های بین راهی که فریب می دهد برای لنگ ماندن و درجا زدن .... و ما فقط شرمساریم
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 11:58 قبل از ظهر  توسط فاطمه سلاطی  | 
نمی دانم حس می کنم تنها نیستم اما چرا کسی صدایم را نمی شنوند چرا در این دیار کسی نیست که بشنود فریاد درونم را ! اما نه کسی هست نه فریاد مرگ بر شاه خیلی های دیگر نیز بلند شده . همه به خیابان ریختند و اکنون راز دلشان را که مدتهاست شاید چون وقت آن نرسیده بود فریاد می کنند. ولی چه زیباست درد دل را بلند گفتن !چقدر قشنگ است ناله ای که میلیون ها نفر آنرا فریاد بزنند!و چه زود و زودتر از هر دعای مستجاب دیگری برآورده شد! اما من هنوز یک درد دل و ناله و اندوه دیگری هم دارم . آی مردمی که فریاد می زدید مرگ بر شاه !درد دل یک نفر دیگر هنوز تمام نشده! بنشینیم و بشنویم . باید کاری کرد به خدا دلم پر از ناله فراقش است. آی مردمی که این متن را می خوانید بیایید و برای دل شکسته ای که مولایش را گم کرده دعا کنیم. صدای ناله این دل غریب نیست !سالیانیست که آهش را می شنویم. بییید همه با هم به خیابان صبح جمعه مهدی می روند و آنجا از همان خدایی که آمدن امامان را طلب کردیم و رفتن دیو ستمشاهی ,دعا کنیم. این بار اندکی فرق دارد!رهبرمان نیز منتظر و همصدای ماست! و همه با هم منتظر آمدن آن عزیز غریب آشنا می گردیم! عزیز جان, دل همه برایت تنگ است. اکر تو بیایی.........کجایی پسر احمد....تا کی سرگردان تو باشم.....شاید بدی من باعث نیامدنت است.....نمی دانم اما دل پر از سیاهی من نیز منتظر آمدن تست....آخر ایام فجر است...منتظرم فجر تو نیز نزدیک باشد....خدا کند که بیایی

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 7:19 قبل از ظهر  توسط فاطمه سلاطی  | 
http://i27.tinypic.com/zv7f3o.jpg


یکی از عرفا از یکی از اغنیاء پرسید: دنیا را به چه اندازه طالبی؟ گفت: بسیار طالبم. پرسید: آنچه می خواهی بدست آورده ای؟ گفت: نه . جواب داد, دنیایی که طالب آنی و یک عمر به اندازه ای که او را طالبی بدستت نیامده پس چطور بدست تو خواهد آمد آخرتی که هرگز او را طلب نکرده ای! این است که در این خصوص گفته اند :

دنیا طلبیدیم و بمطلب نرسیدیم      آیا چه شود آخرت ناطلب ما

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 0:8 قبل از ظهر  توسط فاطمه سلاطی  | 
http://i3.tinypic.com/2irm461.jpg

خوش امدی ای عزیز مردم سرزمین نور

3بهمن 1357 (سه شنبه)

شورای سلطنت كه برای حفظ رژیم سلطنتی در ایران تشكیل شده بود منحل گردید.

 

4 بهمن 1357 (چهارشنبه)

برای جلوگیری از حضور امام خمینی در بین مردم ایران ارتش فرودگاه مهرآباد را به اشغال درآورد.

 

5 بهمن 1357 (پنج شنبه)

دولت بختیار 3 روز فرودگاههای كشور را بست.

 

7 بهمن 1357 (شنبه)

ـ‌ تحصن روحانیون مبارز در دانشگاه تهران در اعتراض به بستن فرودگاهها آغاز شد.

ـ راه‌پیمایی میلیونی مردم در تهران به مناسبت 28 صفر برگزار گردید.

 

9 بهمن 1357 (دوشنبه)

ـ فرودگاه برای ورود امام خمینی بازگشایی شد

در پی اعتصابات و تظاهرات و راه‌پیمایی مردم كه خواستار بازگشایی فرودگاه مهرآباد بودند. دولت بختیار فرودگاه مهرآباد را از اشغال نظامی خارج كرد.

 

11 بهمن 1357 (چهارشنبه)

ـ مأمور ارتش در خیابانهای تهران

دولت برای ترساندن مردم و ایجاد حكومت وحشت با انجام رژه نظامیان در تهران و ترویج شایعه كودتا توسط ارتش دست به حیله دیگری برای انحراف مبارزات مردم ایران زد.

 

12 بهمن 1357 (پنج شنبه)

ـ ساعت 9 و 27 دقیقه و 30 ثانیه حضرت امام خمینی پس از پانزده سال تبعید پای بر خاك ایران گذاشتند.

ـ فرمانداری نظامی بر اثر فشار مردم راه‌پیمایی و تظاهرات را برای 3 روز آزاد اعلام كرد.

ـ‌ نظامیان مستقر در تلویزیون به طور ناگهانی پخش مراسم استقبال را قطع كردند.

 

17 بهمن 1357 (سه شنبه)

ـ ‌بر اساس پیشنهاد شورای انقلاب، حضرت امام خمینی دولت موقت را به مردم معرفی نمودند.

ـ دولت موقت به ریاست مهندس مهدی بازرگان تشكیل گردید.

 

19 بهمن 1357 (سه شنبه)

ـ‌ راه‌پیمایی مردم ایران در حمایت از دولت موقت انجام شد.

ـ‌ نیروی هوایی ارتش با حضرت امام خمینی بیعت كردند.

ـ‌ حضرت امام خمینی به زیارت حضرت عبدالعظیم (س) رفتند.

 

20 بهمن 1357 (جمعه)

ـ‌ طرفداران قانون اساسی با تجمع در استادیوم امجدیه (شهید شیرودي‌) دست به تظاهرات زدند.

ـ‌ ساعت 9 شب سربازان گارد شاه به پادگان نیروی هوایی در شرق تهران (خ دماوند) حمله نمودند.

ـ‌ مردم برا ی كمك به سربازان نیروی هوایی مسلح شدند.

 

21 بهمن 1357 (شنبه)

ـ دولت بختیار زمان حكومت نظامی را افزایش داده و حكومت نظامی را از ساعت 4 بعدازظهر اعلام نمود.

ـ حضرت امام خمینی دستور شكستن زمان حكومت نظامی و حضور مردم در خیابانها را صادر نمودند.

ـ‌ در تهران و شهرستانها بین سربازان گارد و مردم مسلح درگیریهای بسیار شدید رخ داد.

 

22 بهمن 1357 (دوشنبه)

ـ تهران صحنه جنگ خونین مسلحانه بین مردم و سربازان طرفدار رژیم پهلوی است.

ـ  تمامی نیروهای نظامی تسلیم شدندو  مردم مسلمان ایران بر رزیم پادشاهی پیروز شدند.

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 7:42 قبل از ظهر  توسط فاطمه سلاطی  | 
 

 

سالها پیش مردی بزرگ از وادی نور و سرزمین خمین در برابر استکبار سیاه ایستاد و پشت سر او هزاران هزار نفر با قلبهای منور و عاشق اما دستان تهی بر ظلمت کاخ سیاهی حمله کردند و نتیجه این قیام عاشقی پیروزی بر سیاهی بود و طلوع روشنایی. امروز مصادف است با این ایام قیام و آه که این ایام چه زیبا با مظلومیت مردانی از سرزمین دیر مصادف گشته آری مردم غزه و قاتلان صهیونیست.مردم ایران بی پشتوانه هیچ ملتی دربرابر همه قدرت واحد ان ایستاد و پیروز گشت چرا که مردانی از قبیله شرق سکاندار این نبرد نابرابر بودند. امروز نیز همان نور عظیم را در سرزمین غزه به عینه دیدیم. دستان خالی مردانی که در برابر گلوله با قلب خونین پاره پاره ایستاده اند . شهادت زیبای ملکوتیتان را ای عزیزان تبریک می گوییم و بدانید که این خون مظلومانه هیچگاه بی جواب نخواهد ماند. و هم صدای با انقلاب اسلامی مان فریاد می زنیم مرگ یر سراییل و مرگ بر حمایتگران بی غیرت عرب آنها و مرگ بر آمریکا

همصدایم با شمایی که صدای مظلومیتتان را از زیر هزارن گلوله و تانک می توان شدید .

آی ادم ها          که بر ساحل نشستید           امن و راحت      یک نفر آن سوی تر      دارد می د هد جان

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 1:19 بعد از ظهر  توسط فاطمه سلاطی  | 



           عزیزم گریه ات عمق وجودم را سوزاند تف بر بی غیرتان نامرد

http://www.al-akhbar.com/files/images/p19_20070628_pic1.full.jpg


دختر کوچکم قلب هر آزاده ای از اندوه دلت در آتش است .هیچ چیز جای خالی آن هایی را که از دست داده ای را پر نخواهد کرد . ولی بدان قلبم برای دلتنگی ات پاره پاره شده نمی دانم چطور می توانم به کمکت بیایم ولی عزیز کوچکم بدان من اگر چه دورم ولی اگر کوچکترین روزنه آمدن به سویت را بیابم لحظه ای درنگ نمی کنم حتی اگر کمکم به تو دوختن عروسکی باشد که وحشیانه پاره پاره اش کردند.  دریغ نخواهم کرد.عزیز دلم می دانی ما نیز چون تو دختر چهار ساله ای داشتیم که بابایش را جلوی چشمانش نامردمان روزگار سر بریدند به پایش زنجیر زدند و کیلو متر ها این کودک را با خانواده اش و سر های بریده بر نیزه بابا و عمو هایش و دیگر کسانش را با پای پیاده به اسیری بردند. مردم سرزمین من هر ساله برای این کودک و بابایش خون گریه می کنند. و امروز حکایت قلب کوچک تو حکایت همان دختر و باباست. عزیزم دیگر صحنه کربلا تکرار نخواهد شد .می دانم مردان این روزگار دلسنگ شدند .برای تکه ای استخوان جلوی ارباب نامرد با طعمه کردن تو دم تکان می دهند .اما صدای تنهایی تو فقط مال تو نیست تمام مردم سرزمین من با تو هم ناله اند و اگر مجال آمدن باشد دریغ نمی کنند . فقط خواستم بگویم گل کوچکم تنها نیستی روزی تو نیز چون دخترکان خوشبخت سرزمین های آزاد با عروسکت خنده کننان در کوچه های شهرت بازی خواهی کرد .و دیگر بیم از دست دادن مادر یا پدر را حین بازی نخواهی داشت. به تو قول می دهم دهان این وحشیان مست را پر از خون خواهیم کرد این دزدان بی شرم که تو را از امید های زندگیت از همان آغاز تولد بریدند تا سقف خانه تو را سقف خانه بچه هایشان کنند را سر جایشان خواهیم نشاند تا دیگر هیچ  دزد بی شرمی هوس چشم طمع دوختن به خانه های مردم مظلوم را نداشته باشد.عزیزم من نیز منتظرم تا به زودی به غزه آزاد تو بیایم و با هم سرود آزادی را بخوانیم. به امید آن روز.


http://www.tabnak.ir/files/fa/news/1386/11/7/4470_400.jpg
+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 3:58 بعد از ظهر  توسط فاطمه سلاطی  | 



http://daneshnameh.roshd.ir/mavara/img/daneshnameh_up/b/bc/zohrashora.jpg

هنگام ورود اهل البيت به شهر كوفه ، وقتى زنان شهر كوفه شروع به گريه و زارى كردند و گريبان چاك زدند، مردها نيز مى گريستند، زينب كبرى سلام الله عليها به سوى مردم اشاره فرمود كه خاموش باشيد، دمها فرو بسته شد و زنگ از بانگ ايستاد، سپس حضرتش چنان خطبه اى خواند كه راوى گويد: من زنى پرده نشين نديدم كه گوياتر از او باشد، تو گوئى همانند على عليه السلام سخنرانى مى كرد، پس از حمد و ثناى الهى و درود بر پيامبر اكرم فرمود:اى مردم كوفه ، اى دغل كاران بى حميت ، اشك چشمتان خشك مباد و ناله هاى شما را آرامش نيايد، مثل شما همانند آن زنى است كه بافته خود پس از محكم تافتن و ريستن ، باز كرد و تارتار نمود، (پس از آن همه فعاليت و تحمل سختيها، دشمن خود را يارى داديد) سوگندهاى خود را دستاويز فساد كرده ايد، شما چه داريد؟ جز لاف زدن و دشمنى و دروغ ، همچون كنيزان چابلوسى مى كنيد، و چون دشمنان سخن چينى مى كنيد، و يا چون سبزه اى كه بر پهن روئيده ايد و يا گچى كه بر روى قبر مالند (در ظاهر زيبا ولى در باطن گنديده ايد، و ظاهرش چون گور كافر پر حلل ، باطنش قهر خدا عزوجل ) براى خود بد توشه اى پيش فرستاديد، كه خدا را به خشم آورديد و در عذاب جاودان بمانيد، آيا گريه مى كنيد؟! گريه كنيد كه شايسته گريستن هستيد، بسيار بگرييد و اندك بخنديد، كه عار آن شما را گرفت و ننگ آن بر شما ماند، ننگى كه هرگز از خود نمى توانيد شست ، چگونه اين ننگ را از خود بشوئيد كه فرزند خاتم انبياء و معدن رسالت و سيد جوانان اهل بهشت را كشتيد، آن كه در جنگ ستمگر شما و پناه حزب شما بود، و در صلح موجب آرامش دل و مرهم گذار زخم شما و در سختى ها پناهگاه شما بود، بد چيزى براى خود پيش فرستاديد، بد بار گناهى بر دوش خود گرفتيد در روز رستاخيز، مرگ بر شما باد، سرنگون باشيد، تلاش شما به نوميدى انجاميد و دستها بريده شد و سودازيان كرد، خشم خداى را براى خود خريديد و دچار ذلت قطعى شديد. آيا مى دانيد چه جگر (گوشه اى ) از رسولخدا شكافتيد؟ و چه پيمانى شكستيد و چه پرده نشينانى از او را، از پرده بيرون كشيديد؟ و چه حرمتى از او دريديد و چه خونى ريختيد، كارى شگفت آورديد كه نزديك است از هول آسمانها منفجر شوند و زمين بشكافد، و كوهها بپاشند و از هم بريزند مصيبتى است دشوار و بزرگ ، پيچيده و شوم كه راه چاره در آن بسته . آيا تعجب مى كنيد اگر آسمان خون ببارد و لعذاب الآخرة اخزى و هم لا ينصرون ، مهلت خدا، شما را چيره نكند كه خداوند از شتاب و عجله منزه است و نسبت به از دست رفتن خونى نمى ترسد، او در كمينگاه ما و شماست ، سپس اشعارى انشاء نمود و فرمود: چه خواهيد گفت : هنگامى كه پيغمبر (ص ) با شما گويد: اين چه كاريست كه كرديد، شما كه آخرين امت هستيد، اين چه كاريست كه با خاندان و اولاد و عزيزان من كرديد؟! عده اى اسير و عده اى به خون غلطيده ، اى امت آخرين ؟!آيا پاداش من اين بود كه با بستگان من ، پس از من چنين كنيد! مى ترسم كه بر سر شما عذابى همانند ارم فرود آيد!راوى گويد: سخنرانى زينب كبرى در حالى تمام شد، كه مردم را ديدم ، حيرت زده ، دست در دهان (از تعجب ) داشتند، پيرمردى كنار من بود، آنقدر گريسته بود كه محاسن او را از اشك چشمش پر شده بود، و در حالى كه دستها را به آسمان بلند نموده بود گفت : پدر و مادرم فدا باد، پيران شما بهترين پيران ، جوانهايتان بهترين جوانان ، بانوان شما برترين بانوان ، خاندان شما خاندان بزرگوار و فضيلت شما بسيار

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 3:27 بعد از ظهر  توسط فاطمه سلاطی  | 


http://l2masat.jeeran.com/%D9%86%D8%AF%D9%89%20%D8%BA%D8%B2%D8%A9.jpg


عطش آزادی مجالی برای گریستن نگذاشته. خانه ها همه خیمه گاه اندوه و ماتم است . دیگر مادری را نمی بینی برای فرزندش آرزوی فردا را کند دیگر صدای هلهله زندگی از کوچه های این شهر طاعون زده نمی آید فقط و فقط صدای گلوله است و پرتاب سنگی و شاید  فریاد یا بشر یا عرب ......ای انسان ها کجایید طفل خردسالم را از زیر بمب ها و فشنگ های شیطانی اسراییلیان نجات دهید . قلبم می سوزد از این همه بی اعتنایی در برابر ظلم و جور . کجایید عزاداران حسین!ایام محرم است و کرور کرور ادم زیر آتش ظلم پودر می شود و حتی صدای اه کشیدنشان را هم نمی شنوید . مرگ بر شما که آدم نیستید. مرگ بر شما که آدم نیستید. دیگر ناله ای از شهر بیرون نمی رود و شهرمان دارد به سکوت ابدی می رود . جالب است همه دارند می بینند که آرام آرام غزه دارد از نفس می افتد ولی ..... آی آدم ها کجایید؟؟؟؟؟ اما بدانید مردان غزه چون شما اعراب نمردند. تا سنگ های غزه تمام نشده تا خاک غزه روی کره خاکی هست فریاد غزه نیز بلند است .امید آن روز که صدای آزادی زندگی از کوچه بام های غزه گوش نا اهلان و نا مردمان را کر کند. این وعده الهی است که تير غيب عذاب الهي بر سر قوم پيمان شكن يهود فرود خواهد آمد.به امید آن روز و مرگ بر اسراییل

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 3:22 بعد از ظهر  توسط فاطمه سلاطی  | 
«قدر» در لغت به معناى اندازه و اندازه‏گیرى است.(1) «تقدیر» نیز به معناى اندازه‏گیرى و تعیین است.(2) اما معناى اصطلاحى «قدر»، عبارت است از ویژگى هستى و وجود هر چیز و چگونگى آفرینش آن(‏3) به عبارت دیگر، اندازه و محدوده وجودى هر چیز، «قدر» نام دارد. (4)

 شب قدر شبى است كه:

1. قرآن در آن نازل شده است.

2. حوادث سال آینده در آن تقدیر مى‏شود.

3. این حوادث بر امام زمان - روحى فداه - عرضه و آن حضرت مامور به كارهایى مى‏گردد.

پس با جمع آیات سه گانه بالا روشن مى‏شود:

1. قرآن در ماه رمضان نازل شده است.

2. قرآن در شبى مبارك از شب‏هاى ماه مبارك رمضان نازل شده است.

3. این شب، در قرآن شب قدر نام دارد.

4. ویژگى خاص این شب بر حسب آیات سوره مباركه دخان دو امر است:

الف. نزول قرآن.

ب. هر امر حكیمى در آن شب مبارك جدا مى‏گردد.

اما سوره مباركه قدر كه به منزله شرح و تفسیر آیات سوره مباركه «دخان» است، شش ویژگى براى شب قدر مى‏شمارد:

الف. شب نزول قرآن است (إِنَّا أَنْزَلْناهُ فِی لَیْلَةِ الْقَدْرِ).

ب. این شب، شبى ناشناخته است و این ناشناختگى به دلیل عظمت آن شب است ( وَ ما أَدْراكَ ما لَیْلَةُ الْقَدْرِ).

ج. شب قدر از هزار ماه بهتر است. (لَیْلَةُ الْقَدْرِ خَیْرٌ مِنْ أَلْفِ شَهْرٍ).

د. در این شب مبارك، ملائكه و روح با اجازه پروردگار عالمیان نازل مى‏شوند (تَنَزَّلُ الْمَلائِكَةُ وَالرُّوحُ فِیها بِإِذْنِ رَبِّهِمْ) و روایات تصریح دارند كه آنها بر قلب امام هر زمان نازل مى‏شوند.

ه. این نزول براى تحقق هر امرى است كه در سوره «دخان» بدان اشاره رفت (مِنْ كُلِّ أَمْرٍ) و این نزول - كه مساوى با رحمت خاصه الهى ‏بر مومنان شب زنده‌دار است - تا طلوع فجر ادامه دارد (سَلامٌ هِیَ حَتَّى مَطْلَعِ الْفَجْرِ).

و. شب قدر، شب تقدیر و اندازه‏گیرى است؛ زیرا در این سوره - كه تنها پنج آیه دارد - سه بار «لیلة القدر» تكرار شده است و این نشانه اهتمام ویژه قرآن به مسئله اندازه‏گیرى در آن شب خاص است.

مرحوم كلینى در كافى از امام باقر علیه السلام نقل مى‏كند كه آن حضرت در جواب معناى آیه «إِنَّا أَنْزَلْناهُ فِی لَیْلَةٍ مُبارَكَةٍ» فرمودند: «آرى شب قدر، شبى است كه همه ساله در ماه رمضان و در دهه آخر آن، تجدید مى‏شود. شبى كه قرآن جز در آن شب نازل نشده و آن شبى است كه خداى تعالى درباره‏اش فرموده است: «فیها یفرق كل امر حكیم؛ در آن شب هر، امرى با حكمت، متعین و ممتاز مى‏گردد.» آنگاه فرمود: «در شب قدر، هر حادثه‏اى كه باید در طول آن سال واقع گردد، تقدیر مى‏شود؛ خیر و شر، طاعت و معصیت و فرزندى كه قرار است متولد شود یا اجلى كه قرار است فرارسد یا رزقى كه قرار است برسد و ... .»(15)

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 10:38 قبل از ظهر  توسط فاطمه سلاطی  |