![]() دست هاي عشق و غيرت مي چكيد از دوش ماههمچو اشك مشك زخمي مانده درآغوش ماه ماه دردامان خورشيد ولايت خفته است مي چكد آب و عطش از ديده ي خاموش ماه سرزمين كربلا، ميعاد خورشيد است و ماه كس كجا ديده چنين خورشيد را، مدهوش ماه دامن خورشيد را خون جبين ماهتاب يا سر شك ديده خورشيد را تن پوش ماه يك ستاره تشنه لب درآسمان انتظار نقش بسته چشم او در خاطر مغشوش ماه جلوه اي كرد ازوفا، ساقي به بزم العطش شد وفاداري دراين ميخانه دردي نوش ماه ماه زخمي چشم دارد باز سوي خيمه ها تاكه مي پيچد عموجان العطش درگوش ماه منبع: كتاب اين شرح بي نهايت
+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آذر 1390ساعت 8:17 بعد از ظهر  توسط فاطمه سلاطی
|
تا کی به تمنای وصال تو یگانه اشکم شود از هر مژه چون سیل روانه خواهد که سر آید شب هجران تو یا نه ای تیر غمت را دل عشاق نشانه
جمعی به تو مشغول و تو غایب ز میانه رفتم به در صومعه عابد و زاهد دیدم همه را پیش رخت راکع و ساجد در میکده رهبانم و در صومعه عابد گه معتکف دیرم و گه ساکن مسجد
یعنی که تو را می طلبم خانه به خانه روزی که برفتند حریفان پی هر کار زاهد سوی مسجد شد و من جانب خمار حاجی به ره کعبه و من طالب دیدار من یار طلب کردم و جلوه گه یار
او خانه همی جوید و من صاحب خانه
هر در که زنم؛صاحب آن خانه تویی تو هر جا که روم پرتو کاشانه تویی ؛ تو در میکده و دیر که جانانه تویی ، تو مقصود من از کعبه و بتخانه تویی ، تو مقصود تویی ؛ کعبه و بتخانه بهانه
بلبل به چمن زان گل رخسار چنان دید پروانه در آتش شد و اسرار عیان دید عارف صفت روی تو در پیر و جوان دید یعنی همه جا عکس رخ یار توان دید
دیوانه منم ؛ من ؛ که روم خانه به خانه
عاقل به قوانین خرد راه تو پوید دیوانه برون از همه آیین تو جوید تا غنچه بشکفته این باغ که بوید هر کس به زبانی صفت حمد تو گوید
بلبل به غزل خوانی و قمری به ترانه بیچاره بهایی که دلش زار غم توست هر چند که عاصی است ز خیل عدم توست امید وی از عاطفت دم به دم توست تقصیر " خیالی گ به امید کرم توست
+ نوشته شده در جمعه چهاردهم مرداد 1390ساعت 2:37 بعد از ظهر  توسط فاطمه سلاطی
|
/*/*]]>*/
زیر گنبد کبودجز من و خداکسی نبودروزگار روبه راه بودهیچ چیزنه سفید و نه سیاه بودبا وجود اینمثل اینکه چیزی اشتباه بودزیر گنبد کبودبازی خدانیمه کاره مانده بودواژه ای نبود و هیچ کسشعری از خدا نخوانده بودتا که او مرا برای بازی خودشانتخاب کردتوی گوش من یواش گفتتو دعای کوچک منیبعد هم مرا مستجاب کردپرده ها کنار رفتخود به خودبا شروع بازی خداعشق افتتاح شدسالهاستاسم بازی من و خدازندگی ستهیچ چیز مثل بازی قشنگ ما عجیب نیستبازی ای که ساده است و سختمثل بازی بهار با درختبا خدا طرف شدنکار مشکلی ستزندگیبازی خدا و یک عروسک گلی ست...شاعر:عرفان نظر آهاری
+ نوشته شده در شنبه یکم مرداد 1390ساعت 4:32 بعد از ظهر  توسط فاطمه سلاطی
|
با سلام
بعد از مدتها بالاخره سری به این وبلاگ خاک گرفته ام زدم دیدم دل تنهای شرح دل همچون صاحبش گوشه ای افتاده و منتظر یه آب و جاروی درست و حسابی است.حرف های زیادی برا گفتن دارم از خوب تا بد.... ولی آسمان ابری این روزها هوس گریه های بلند برای آمدن یه تکیه گاه برای روزهای عجیب و غریب و پر از هیاهوی مردمانی دارد که تشنه ذره ای عدالت و ایمان واقعی اند. جهانی درتلاطم فتنه های حاکمان بی خبر از درد دل ملتها به این سوی و آن سوی می خورند شاید نفسی در بهار انقلابی که در آرزویش هستند بکشند اما صاحبان زر و زور در هر کجا فریاد تلاطم این امواج را با دود سیاه تفنگ های جنگی شان می خواهند خفه کنند. غافل از اینکه دریا وقتی متلاطم می شود با گلوله آرام نمی شود. خورشید راستین را می خواهد تا ابرهای تیره ستم را کناری زده و آرامش دل دریا باشد.
+ نوشته شده در شنبه چهارم تیر 1390ساعت 1:2 بعد از ظهر  توسط فاطمه سلاطی
|
در طول تاریخ همیشه رسم بر این بوده که نیکی ها را مدح و از بدی ها اعراض کنند. همیشه سخن نیکو را با طلا می نگاشتند تا تمدن خود را به عالمیان بنمایانند. اما روزگار متمدن امروز اندکی توفیر دارد می گویند سخن نیکو را خریداری نیست چرا که خاطر خیلی ها را می آزارد. سخن طنزگونه بگویید تا دلی شاد گردد چرا که دل شکستن هنر نمی باشد! مبادا سخنی گویید تا اندیشه ای بکار افتد که زحمت خاطر شود. پس باید خفه کرد دمی را که بوی تفکر می دهد باید له کرد چهره ای را که اندک بوی آدمی می دهد! در دنیای وارونه امروز که چهره مردانش به شیطانک می ماند و زنان شبیه به خوناشام. و چه زیبایند این شبهه آدمیان. از این جماعت سوزاندن فکر و فرهنگ ثمره تمدنی بس غنی می باشد چرا که آدم خواری و خوردن نجاست خودشان مایه کلاس این تمدن است. شنیده ام در این تمدن بواسطه تدبیر عالمانه حاکمانش فراهم نمودن سگی برای بازی فرزندان دلبندشان بسیار دشوار تر از رسیگی به امور حکومتیشان است. در این تمدن بزرگ و با فرهنگ کتاب مقدسی را حتک کردند و به نام آزادی فکر و عقیده میلیونها انسان را آتش زدند. بی حرمتی به تفکر دیگران برای این تمدن مهم نیست چرا که اسکناس توی جیبشان از شرفشان هم گران قیمت تر است. مرگ بر این تمدن بزرگ Down with USA
+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم آبان 1389ساعت 5:6 بعد از ظهر  توسط فاطمه سلاطی
|
![]()
درد يعني دل به دنيا دوختن درد یعنی تیرگی در آفتاب
درد يعني لبخندي گريه وار
درد يعني روزگاران بي سحر
درد یعنی قلب های بی صدا درد یعنی گریه های در سکوت درد يعني ناله هاي بي ثمر درد یعنی بغض های در گلو درد یعنی لاله های زیر تیغ درد یعنی بی خبر از حال عشق
درد يعني روزها را تاختن
درد يعني عشق ها را باختن درد یعنی اشک های بی نشان
درد يعني انتظار درد یعنی ........
+ نوشته شده در دوشنبه سوم خرداد 1389ساعت 2:18 بعد از ظهر  توسط فاطمه سلاطی
|
![]()
از صبا پرس که ما را همه شب تا دم صبح بوی زلف تو همان مونس جانست که بود کشته غمزه خود را به زیارت دریاب زانکه بیچاره همان دل نگران است که بود
+ نوشته شده در دوشنبه ششم اردیبهشت 1389ساعت 11:34 بعد از ظهر  توسط فاطمه سلاطی
|
به حسن خلق و وفا کس به یار ما نرسد ترا در این سخن انـکار کار ما نرسد اگر چه حسن فروشان به جلوه آمده اند کس به حسن و ملاحت به یار ما نرسد هـــزار نقـــد به بـازار کائنــات آرنــد یکی به سکه صاحب عیار ما نرســد
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم فروردین 1389ساعت 7:48 قبل از ظهر  توسط فاطمه سلاطی
|
الهی همگان در فراق می سوزند و محب در دیدار! چون دوست دیده ور گشت محب را با صبر چه کار؟ ---------- مناجات نامه خواجه عبدالله انصاری
+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم اسفند 1388ساعت 9:34 قبل از ظهر  توسط فاطمه سلاطی
|
چون زندگی ام مرده بود و تو دوباره زنده اش کردی
چون عشق،دیگر در قلبم جای نداشت
و تو دوباره این برکت را به من باز گرداندی...
(پائولو)
+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم اسفند 1388ساعت 10:32 قبل از ظهر  توسط فاطمه سلاطی
|
نامهي ابراهام لينکن به آموزگار فرزندش او بايد بداند که همه مردم عادل و همه آنها صادق نيستند. امّا به فرزندم بياموزيد که به ازاي هر شيّاد، انسانهاي صديق هم وجود دارند. به او بگوئيد در ازاي هر سياستمدار خودخواه، رهبر باهمتي هم وجود دارد. به او بياموزيد که در ازاي هر دشمن، دوستي هم هست. ميدانم که وقت ميگيرد؛ امّا به او بياموزيد که اگر با کار و زحمت خويش يک دلار کاسبي کند، بهتر از آن است که جايي روي زمين پنج دلار پيدا کند.به او بياموزيد که از باختن پند بگيرد و از پيروز شدن لذّت ببرد. او را از حسادت بر حذر داريد. به او نقش و تأثير مهم خنديدن را يادآور شويد. اگر ميتوانيد به او نقش مهم کتاب را در زندگي آموزش دهيد. به او بگوييد تعمّق کند، به پرندگان در حال پرواز در دل آسمان، به گلهاي درون باغچه، به زنبورها که در هوا پرواز ميکنند، دقيق شود. به فرزندم بياموزيد که در مدرسه بهتر اين است که مردود شود، امّا با تقلّب به قبولي نرسد. به او ياد بدهيد با ملايمها، ملايم رفتار کند و در مقابل زورگويان تسليم نشود. به عقايدش ايمان داشته باشد، حتي اگر همه خلاف او حرف بزنند، به او ياد بدهيد که همه حرفها را بشنود و سخني را که به نظرش درست ميرسد، انتخاب کند. ارزشهاي زندگي را به فرزندم آموزش دهيد. به او ياد بدهيد که در اوج اندوه تبسّم کند. به او بياموزيد که در اشک ريختن خجالتي وجود ندارد. به او بياموزيد که ميتواند براي فکر و شعورش مبلغي تعيين کند؛ امّا قيمتگذاري براي دل بيمعناست. در کار تدريس به فرزندم ملايمت به خرج دهيد. امّا از او يک نازپرورده نسازيد. بگذاريد او شجاع باشد. به او بياموزید که به مردم اعتقاد داشته باشد...!
+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم اسفند 1388ساعت 8:55 قبل از ظهر  توسط فاطمه سلاطی
|
......بازم هم انتظار و تنهایی......... .........و باز هم چشمان منتظر بر در ....... ....درونم سرد است از بی توجهی های دلم.......... .........اما گاه اشک فراموش می کنم سردی درونم را..................... ............با وجود تمام این اوصاف پنجره دلم هنوز منتظر محبت و اشاره ای از اوست......... ...............شاید نظرش برگردد شاید........... ........... نمی دانم ............ ........اما دلم تشنه ی دیدار اوست......
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم بهمن 1388ساعت 7:28 قبل از ظهر  توسط فاطمه سلاطی
|
مولای من آرزوهای ته نوشته دلم حاکی از غباری ترسناک از خیلی چیزاست که ارزوی آمدنت را کنم دلم می لرزد ،نکند سیاهی ها این تمدن دود زده غباری بر اندیشه ام بپاشد که چشمانم توان تشخیصت را نداشته باشد. دلم می لرزد، نکند طناب پوسیده دنیا پرستان با قلاب قلب دل عشاق را صید کند؟ دلم می لرزد برای ان دمی که شاید چشمانم به نور وجودتان بینا نگردد... آقای من با تمام این دلهره ها تا کی این دل ریش را در دست گرفته بدنبالت بگردم ...
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام دی 1388ساعت 3:20 بعد از ظهر  توسط فاطمه سلاطی
|
چقدر دور شدیم از...که دورتر از تو.... که در جوار تو هستیم و بی خبر از تو... چقدر پنجره در پنجره نگاه شدیم و یک سپیده نیاورد یک خبر از تو و هر چه جاده به دنبال تو به هر سو رفت فقط«نیامدن» آورد این سفر از تو شروع هر بیتی با «نیامدن» یعنی رسیده شعر به این شرح مختصر از تو: برای آمدن تو کسی در این دنیا نبوده منتظرت هیچ بیش تر از تو...
+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم دی 1388ساعت 1:19 بعد از ظهر  توسط فاطمه سلاطی
|
کسی که کردارش اورا به جایی نرساند ؛ افتخارات خاندانش او را به جایی نخواهد رساند.
+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 2:56 بعد از ظهر  توسط فاطمه سلاطی
|
![]()
وقتی می دانی شمعدانی ها ، طراوت خاك را در گلهایشان به نمایش می گذارند و عطر پیچک ها از فراسوی زمین به وصلت خاك در می آید، پنجره های تماشا را بگشای و دهان را به زمزمه تحمید و تسبیح مترنم ساز. بهشتیان تكامل زیبایی های این عالم هستند.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 5:16 بعد از ظهر  توسط فاطمه سلاطی
|
روزي يك مرد ثروتمند٬ پسر بچه كوچكش را به يك ده برد تا
به او نشان دهد مردمي كه در آنجا زندگي ميكنند چقدر فقير هستند. آنها يك روز و شب
را در خانه محقر يك روستايي به سر بردند. در راه
بازگشت و در پايان سفر٬ مرد از پسرش پرسيد: «نظرت از مورد مسافرتمان چه
بود؟» پسر پاسخ
داد:«عالي بود پدر!» پدر
پرسيد:« آيا به زندگي آنها توجه كردي؟» پسر پاسخ
داد:«فكر ميكنم!» پدر
پرسيد:«چه چيزي از اين سفر ياد گرفتي؟» پسر كمي
انديشيد و بعد به آرامي گفت:«فهميدم كه ما در خانه يك سگ داريم و آنها چهار تا. ما
در حياطمان فانوسهاي تزئيني داريم و آنها ستارگان را دارند. حياط ما به ديوارهايش
محدود ميشود اما باغ آنها بيانتهاست!» در پايان حرفهاي
پسر٬ زبان مرد بند آمده بود.
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 7:58 قبل از ظهر  توسط فاطمه سلاطی
|
You kill in the name of democracy You kill in the name of freedom You kill in the name of God
all your armies all your fighters are against the boy holding stone standing there all alone In his eyes I see the sun IN his simile I see the moon and i wonder i only wonder who is week and who is strong who is right and who is wrong and i wish that the truth has a tongue Palestinians are human too
they will finish off Israel, Allah willing. Listen every body, palestinians desire death as they desire life
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم شهریور 1388ساعت 9:3 قبل از ظهر  توسط فاطمه سلاطی
|
غروب.....دم افطار و سحرگاه......هنگامه مناجات دختري را که پر از بار گناه است ...... دمي ياد کنيد گویا با دعا می شود پاکی کودکانه را باری دیگر یافت
برای هم دعا کنیم
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 12:36 بعد از ظهر  توسط فاطمه سلاطی
|
دل من بیا و لحظه ای هم صدای نفس هایی باش که بوی عطر خوش یا لطیفشان هر شب و سحر آسمان بیکران را مست می کنند یارشان را نمی دانم. دل من بنشین و گوش کن که کسی اینگونه می سراید: (خدایا مرا در دل زمین مهربان بکار و از رحمتت به من بتاب تا من دوباره مانند نرگسی خوشبو سر از خاک درارم ...) این روزها مد شده دم افطار و سحر عاشقای سرزمین بهار ترانه های قشنگی رو سر می دن که دل آدما رو تا خود خورشید نا خواسته می برن. دل من دمی در این سرزمین درنگ کن هنوز وقت هست به گمانم بیست وچند روز دیگر...دل من به سجده گاه بنشین و تو نیز ترانه ای بسرا که ارباب این سرزمین اهل دل شکستن نیست بهر هر نجوایی دلبری می کند چونان که سالهاست از مقیمان درگهش بودی. خواستم خواسته دلم فرج آمدن نرگس گمگشته باشد بلکه آمدنش هیاهوی آشفتگی دلم را رام کند
+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 9:0 قبل از ظهر  توسط فاطمه سلاطی
|
![]() سر کشیدن آب زیاد بین غذای سحری، به امید جلوگیری از تشنگی در طول روز اشتباه است، چون باعث رقیق شدن شیره معده و در نتیجه نفخ و اختلال در هضم می شود. از طرفی، خوردن میوه در هنگام سحر ، علاوه بر مقاومت بیشتر در مقابل تشنگی، باعث رفع مشکل یبوست هم می شود. توصیه می شود جهت تامین آب لازم، از حدود یک ساعت بعد از افطار تا نیم ساعت قبل از سحر، دست کم شش لیوان آب بنوشید. توجه داشته باشد که از خوردن چای پُررنگ ، قهوه، کاکائو و موادی که باعث دفع بیشتر آب (به علت مدر بودن) از بدن می شوند، (به خصوص در سحری) پرهیز کنید. براى از بین بردن یا كم كردن عطش شدید در این ماه چه باید كرد؟براى فهم این سؤال به این مثال توجه كنید: مزرعه اى را در نظر بگیرید كه در كنار یك رودخانه پُرآب است. براى این كه بتوانیم این مزرعه را به صورت دائم آبیارى کنیم و از حملات احتمالى آب در فصول گوناگون در امان نگه داریم، سدى مقابل آب مى زنیم تا بتوانیم آب را مهار كرده و با ایجاد روزنه هایى در سد به صورت دائم و كنترل شده مزرعه مان را آبیارى كنیم. در ماه مبارك رمضان نیز بایستى سدى در بدنمان بسازیم كه بتوانیم آب و مواد غذایى را كه در سحرى مصرف كرده ایم به صورت یكنواخت و دائم در طول روز به قسمت هاى مختلف بدنمان برسانیم. این كار را مى توانیم با مصرف مواد غذایى پُرفیبر(سبزیجات و میوه ها) انجام دهیم. این گروه از مواد غذایى با احاطه سایر گروه هاى غذایى خورده شده: اولا باعث مى شوند آنزیم هاى گوارشى به صورت آرام آرام روى مواد غذایى اثر كنند. ثانیا با كم كردن سرعت جذب مواد غذایى باعث مى شوند كه بدن به آهستگى و در فرصت مناسب به جذب مواد غذایى اقدام كند تا هم دچار خستگى كمترى شود و هم از افزایش ناگهانی قند خون و ترشح انسولین بالاى بعد از آن جلوگیرى كند. ![]() بنابراین توصیه مى شود در سحرى از مواد غذایى پرفیبر مثل سبزیجات و بالاخص میوه ها استفاده كنید، چرا كه میوه ها اولا منبع سرشارى از فیبر هستند، و ثانیا قند موجود در میوه ها در حالت خالص و بدون فیبر هم دیرتر از قندهاى ساده جذب مى گردد كه این امر سبب مى گردد فرد دیرتر احساس گرسنگى نماید. مواد غذایى پرفیبر آب زیادى را در خود جذب كرده و بدن مى تواند آب را به آهستگى جذب كند و احساس تشنگى، دیرتر عارض مى گردد. یكى از مكانیسم هاى احساس گرسنگى، خالى بودن معده است. فیبرها سرعت حركت مواد غذایى را نیز كاهش مى دهند و این مساله باعث مى شود كه مكانیسم مذكور دیرتر شروع شود. مصرف آب به مقدار فراوان در وعده سحرى و بالاخص ما بین غذا توصیه نمى شود، زیرا باعث رقیق شدن اسید و آنزیم هاى گوارشى شده و اختلال در روند هضم را باعث مى شود. برگرفته از متن پارازیت
+ نوشته شده در جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 7:41 قبل از ظهر  توسط فاطمه سلاطی
|
دلم برای رمضان تنگ شده دلم برای یارب یارب شبهای قدر یه ذره شده دلم حتی برای زولبیا بامیه های سفره افطار تنگ شده دلم برای سحرهای رمضان که همه بیدارندو برای معشوقشون دلبری می کنند تنگ شده دلم برای خدای رمضان تنگ شده الهی به امید تو رمضان امسال را شروع می کنیم امام رضا (ع) می فرمایند: هر کس سه روز آخر شعبان را روزه بگیرد خداوند ثواب دو ماه روزه داری را برای او محسوب می کند
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 7:48 قبل از ظهر  توسط فاطمه سلاطی
|
امروز توی دلم نشستم و دارم گلهای ای کاشهای دیروز را که بر دیواره دلم حک کردم رو می خونم.که ای کاش یه کبوتر بودم اونقدر بالا می رفتم تا برسم به فرشته هاش که رو بال یکیشون می نشستم بعد تا خدا می رفتم.....ای کاش ماهی بودمو اونقدر توی آب شنا می کردم تا عشق خاک زمینی رو فراموش کنم........ای کاش توی دلم آفتابی بود که همیشه این ابرهای نا امیدی رو کنار می زد.........و ای کاش دیروز فرصت امروز بود تا از نو می ساختمش...اما خاک و دریا و آسمان و دیروز و امروز چه فرقی می کنه که روح آدمی زنده است به عشق کاش صدایم رو می شنید آنکه باید می شنید و....... به قول سید حمید رضا برقعی بگو حافظ دلخسته زشیراز بیاید؛ بنویسد که هنوزم که هنوز است : چرا یوسف گم گشته به کنعان نرسیده ست ؟ چرا کلبه ی احزان به گلستان نرسیده ست ؟ دل عشق ترک خورد؛ گل زخم نمک خورد؛ زمین مرد؛ زمان برسردوشش غم واندوه به انبوه فقط برد، زمین مرد، زمین مرد! خداوند گواه است، دلم چشم به راه است، ودر حسرت یک پلک نگاه است؛ ولی حیف نصیبم فقط آه است وهمین آه؛ خدایا برسد کاش به جایی؛ برسد کاش صدایم به صدایی …
+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 8:12 قبل از ظهر  توسط فاطمه سلاطی
|
من
بچه شاه عبدالعظیم هستم و درخانهای به دنیا آمده و بزرگ شدهام که
درهرسوراخش که سر میکردی به یک خانواده دیگر نیز برمیخوردی....من از یک
راه طی شده با شما حرف میزنم .من هم سالهای سال در یکی از دانشکدههای
هنری درس خواندهام، به شبهای شعر و گالری های نقاشی رفته ام.موسیقی
کلاسیک گوش داده ام. ساعتها از وقتم را به مباحثات بیهوده درباره چیزهایی
که نمیدانستم گذراندهام. من هم سالها با جلوه فروشی و تظاهر به دانایی
بسیار زیستهام. ریش پروفسوری و سبیل نیچهای گذاشتهام و کتاب (انسان تک
ساختی) هربرت مارکوز را -بیآنکه آن زمان خوانده باشماش- طوری دست
گرفتهام که دیگران جلد آن را ببینند و پیش خودشان بگویند: (عجب فلانی چه
کتاب هایی میخواند، معلوم است که خیلی میفهمد.) اما بعد خوشبختانه زندگی مرا به راهی کشانده است که ناچارشدهام رودربایستی را نخست با خودم و سپس با دیگران کنار بگذارم و عمیقاً بپذیرم که تظاهر به دانایی هرگز جایگزین دانایی نمیشود، و حتی از این بالاتر دانایی نیز با تحصیل فلسفه حاصل نمیآید. باید در جست و جوی حقیقت بود و این متاعی است که هرکس براستی طالبش باشد، آن را خواهد یافت، و در نزد خویش نیز خواهد یافت...وحالا از یک راه طی شده با شما حرف میزنم. دارای فوق لیسانس معماری از دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران هستم... اشتغال اساسی حقیر قبل از انقلاب در ادبیات بوده است. با شروع انقلاب حقیر تمام نوشتههای خویش را اعم از تراوشات فلسفی، داستانهای کوتاه، اشعار و .... در چند گونی ریختم و سوزاندم و تصمیم گرفتم که دیگر چیزی که حدیث نفس باشد ننویسم و دیگر از خودم سخنی به میان نیاورم سعی کردم که خودم را از میان بردارم تا هرچه هست خدا باشد و خدا را شکر بر این تصمیم وفادار ماندهام البته آنچه که انسان می نویسد همیشه تراوشات درونی خود او است اما اگر انسان خود را در خدا فانی کند آنگاه این خداست که در آثار ما جلوهگر میشود. حقیر اینچنین ادعائی ندارم اما سعیام بر این بوده است... دلم می خواست در ادامه دلنوشته عارفانه شهید اهل قلم مطلبی را بنویسم اما دیدم احساس قشنگی را که در خواننده ایجاد می کند با کیبرد نا خراشیده ام خراب خواهم کرد پس تصمیم گرفتم چیزی نگویم
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 7:18 قبل از ظهر  توسط فاطمه سلاطی
|
روزی گلی زیبا راز دل خود را بر پروانه ای خواند پروانه نیزعاشق دل زیبای گل شد و چند روزی به گرد گل گشت اما در دشت گل های دیگری نیز بودند که بو و عطر خوبشان دل پروانه را ربوده بود و گذشت تا در اخر پروانه گفت: گل زیبا در این دشت چون تو زیبا روی بسی شکفته می روم تا از هر یک بوسه ای از بهار را برگیرم واز گل جدا شد و رفت بی هدف هر گلی را که می دید بوی دستان گل خود را می یافت پروانه راز هر گلی را که می پرسید نشان گل خود را می دید پروانه غمگین تر از غمگین بود از سپیده تا غروب اسمون به دنبال گل خود می گشت با بالی خسته از بی وفایی های خود. پروانه انقدر به دنبال او گشت تا همه پرهایش ریخت دیگر بالی برای پرواز برایش نمانده بود خسته و زخمی گوشه ای از دشت نا امید از دیدار گل چشمانش را از نا امیدی فرو بست و برای دل نا مهربانش خواند پیمانه ای ساقی بده ، تا من شفای دل کنم این قلب افسون گشته را ، از هجر او غافل کنم جامی بده مّی را بریز، امشب تو سر مستم بکن غافل مرا از خویشتن ، وز آنچه که هستم بکن جامم شده خالی ز مّی ، پیمانه ام گشته تهّی پرکن قدّح ساقی که من، در آسمان یابم رهی پیمانه ام را مشکنی مّی را مریزی بر زمین زیرا به قلب عاشقم مرحم ندارم غیر ازاین
که صدای زیبایی او را به خود خواند هان تو کیستی به این حال زار!؟ صدا صدای گلی بود که پروانه به عشقش جفا کرده بود اما صدای مهربان گل بویی از انتقام در خود نداشت. برگ های گل تن نخیف پروانه را در آغوش کشید
+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 7:44 قبل از ظهر  توسط فاطمه سلاطی
|
![]()
راه رفتن با تنی خیس از زلال پاک قطره هایت کمی از درماندگی نگاهم را برای یافتنت می کاهد.اما ببين چقدر از آسمان دورم تا آرام قلب رنجديده ام باشی.دانههاي اشکم با گریه های غم آلوده ی ابرهایی که درد فراقت را فریاد می کنند در هم آمیخته .گوییا آسمان نیز وامانده به التماس با تو بودن. حتی در سبزه هایی که زیر پاهایم در غفلت له شده بود باز ترنم عشقت به غوغا بود هر گلی رو که می بینم از زیبایی تو می گوید و آبی که از چشمه ساری دور می اید ترانه زیبای عشق تو رو می خواند.اینجا همه بوی تو را برای دلم زمزمه می کنند کاش دور از هیاهوی شهر آنقدر اینجا می ایستادم تا بالهای دلم تا خدا می رفت تا دل من نیز چون ابر فقط برای تو می گریست و چون چشمه سار از عشق تو می خواند و چون گل از زیبایی تو می گفت. همه تو را فریاد می کنند همه.همیشه زیر بارون خدا ایستادن برای دنبال اون گشتن رو دوست داشتم
+ نوشته شده در جمعه نهم مرداد 1388ساعت 9:39 قبل از ظهر  توسط فاطمه سلاطی
|
![]() آمدنت را جوانانی به انتظار نشستند که اکنون پیر شدند و پیرانی که دیگر نیستند. شعبان ماه عاشقی ماه رسول و مهدیش با هزاران چشم انتظاری آمد . اما هنوز چشمان همه منتظر. منتظر برای یاری دلها و شفای قلب ها . در ترنم مهربانیت منتظر گوشه توجهی از دیارت هستیم. شاید مرهم درد هایمان و آرزوی قلبمان را در نیم نگاهی با اشک شوق دیدارت هدیه گیریم شاید. و ناله کنان فریاد کنیم گل های انتظار بر سر راهت تکه تکه ماند تا بیایی که لطافت هر یک بوی انتظار یعقوب را از سرزمین کنعان می دهد. یوسفم دیگر بیا اما نمی دانم من نیز در روزگار آمدن هستم؟
+ نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 8:24 بعد از ظهر  توسط فاطمه سلاطی
|
نرگس آتش پرستی داشت شبنم می فروخت با همان چشمی که می زد زخم مرهم می فروخت زندگی چون برده داری پیر در بازار عمر زندگی این تاجر طماع ناخن خشک پیر در تمام سالهای رفته بر ما روزگار من گلی پژمرده بودم در کنار غنچه ها فاضل نظری
+ نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 7:41 بعد از ظهر  توسط فاطمه سلاطی
|
![]() در غبار آلودگی نگاهم چند سانتی متر جلوتر را نمی توان دید. دلم برای یک لحظه دیدن تنگ شده . یک لحظه خوب دیدن و شستن این همه غبار از نگاهم.شاید با شستن دیدگان او را هم ببینم. اما او می داند چقدر دلم بهانه دیدنش را دارد,اما نمیدانم او می داند این راز را یا نه. کاش می دانست دلم چقدر برای نگاهش و نوازش عاشقانه اش تنگ است. دعا می کنم او را ببینم و مرا میهمان مهربانی اش کند. اما افسوس نگاه نا بینا خریدار ندارد . و عشق او نیز ثمری! ولی دکتر به من گفته اگر داروهایم را سر وقت بخورم چشمانم سو پیدا می کند. من نیز به این امید داروهایم را می خورم.به امید دیدارش . اما قانعم به حتی یک نگاه مهربانی که از دیده نا بینایم پنهان باشد
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 8:34 قبل از ظهر  توسط فاطمه سلاطی
|
|