|
موج دریا به صخره ها می کوبید و صدای مهیبی ایجاد می کرد پسرک در آن غروب صهمگین تنها ایستاده بود و از صدایی که امواج دریا ایجاد می کرد می هراسید. اما صدای امواج برای تبلور هراس در دل پسرک نبود .دریا فقط می خواست به پسرک بفهماند کمی آنطرفتر یا دورتر حادثه ای در راه است و کسی کمک می خواهد. اما صدای دریا برای دل پسرک چندان مفهومی نداشت چون زبان دریا را تنها دل دریایی می دانست و بس. و پسرک هنوز دریایی نشده بود. در آن سوی امواج روی عرشه یک کشتی بزرگ پرنده ای به همراه صاحبش در حال مجازات توسط عده ای بودند که فریادشان برای محکومیت ان مرد و پرنده اش َ اعتراض بر سر تقسیم آذوقه بین خدمه کشتی بود.همه از ترس مجازات خاموش بودند.اما مرد هنوز فریاد می کردَ صدای عدالت و مردانگی در هیچ جای حتی در ریز امواج دریا خفه نخواهد شد. حتی به خاطر زندگیم از بی عدالتی وتبعیض خاموش نخواهم ماند.در این لحظه فریاد غضب آلود مردی بالا کشید . او را و صدایش را به دریا بسپارید. مرد فریاد کشید هیهات از ظلم و بی عدالتی. اما در این حین امواج دریا با او فریاد برآورد که در سرزمین دریا دلان جایی برای مجازات آزادگان نیست. ناگهان تمام کشتی فریاد شد که زنده باد عدالت َ زنده باد دریا و مرگ بر تبعیض و مرگ بر ناعادلان خوش سخن. مرد ثروتمند و اطرافیانش از ترس به درون کشتی پناه بردند َاما خشم دریا آنان را در بر گرفت و جسد نیمه جانشان را به ساحل رسانید. پسرک تمام این وقایع را از دور مشاهده می کرد و بر دریا و بزرگیش آفرین گفت که مردی را از جنس عدالت از میان آن مهلکه بزرگ به ساحل سلامت رساند و ناعادلان تیره دل را به سزای اعمالشان. پسرک فریاد زد دریا. پدرم همیشه از بزرگی و تمامیت عقلی تو برایم قصه ها گفته بود . امروز خود با چشم خویش ترازوی عقلانیت و معرفتت را دیدم که چگونه معیار قضاوت زندگانی برای مردی از جنس عدالت و دریا شدی. آفرین بر دریا و بر قضاوت عالمانه ات.
+ نوشته شده در سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 10:58 بعد از ظهر  توسط فاطمه سلاطی
|
بالاخره امتحاناتمون هم تموم شد . خیلی وقته به این وبلاگ خاک گرفته سرنزده بودم. جدا دلم براش تنگ شده بود.باز هم تابستونو و اوقات فراقت. اما نمیس دونم از کجا شروع کنم که غیبت این مدت رو جبران کنه.
اول از همه پیروزی آقای دکتر احمدی نژاد رو تو انتخابات تبریک می گم. و از بلایایی که این مدت بر سر کشورم آمد شدیدا احساس تاسف می کنم. که چرا عده ای از جوانان ما به خاطر عدم تمکین از قانون عده ای اینگونه به هدر رفتند. در هر حال همه باید به رای اکثریت احترام بگذاریم و یادمان نرود برای استقلال این سرزمین خون هزاران پدر و برادر و همسر و جوان این مملکت ریخته شده. این مملکت به راحتی زور و قدرت عده قلیلی بدست نیامده. هزاران خانواده بی سرپرست شدند. داغ هزاران جوان هنوز بر دل خانواده هاست که تسکین نیافته .هنوز خیلی ها منتظر آمدن فرزندشان هستند که هیچ نشانی از او نیست. ماندم چگونه عده ای به خاطر ........همه اینها را ندید گرفتند و انسجام ما را در برابر دشمنانمان زیر سوال بردند که برای چند روزی باورشان شد که مملکت ایران آماده ورود آنان (نه) قاتلان مردمان این سرزمین است. که با بیانیه حکیمانه رهبر فرزانه مان و پدر مهربانمان خاتمه یافت. درود بر رهبر فرزانه مان. و با تمام وجودم فریاد می زنم(تا خون در رگ ماست/خامنه ای رهبر ماست)
+ نوشته شده در سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 1:31 بعد از ظهر  توسط فاطمه سلاطی
|
![]() حسین نوشتههای فراوانی داشته که متأسفانه در حمله ارتش عراق و ویران نمودن شهر هویزه و مقر سپاه، همه چیز نابود شد، از جمله دست نوشتههای حسین. اینک یک نمونه از نوشتههای حسین که گویا شب در سنگر نوشته است به حضورتان تقدیم میشود : غربت و عزت من در سنگر هستم عمق غربت و اوج عزت در این تنهایی در این خانه جدید، با خود، با خدا و با شهداء سخن میگویم. سنگر من در کنار رودخانه کرخه است، سوز دل و آرامش قلب، خوف و رجاء وقتی به آب مینگرم به یاد سنگرهای در کنار کارون میافتم، با خود میگویم : آن برادرانم که در خونین شهر میجنگند در چه حالند و نگران آنانم. خدایا آن برادرانم که در فارسیات و دارخوین در سنگرند در چه حالاند؟ اینجا دشت آزادگان است، من در سنگر هستم در کنار کرخه. دشمن در آن طرف رودخانه شهر را میکوبد و وحشیانه جنایت میکند. هزارمتر جلوتر کانالی هست که دوستم، عزیزم، منصور به شهادت رسید. شاید هنوز خون پاکش و جای آرپیجی او که بر زمین در کنار جسد پاکش افتاده بود، باشد. سمت چپ تقریباً در فاصله سیصدمتری آن طرف درختها، برادر عزیزم رضا شهید شده و باز در همان سمت کمی پایینتر، برادر عزیزم، اصغر شهید شد. آن طرف رودخانه محمدرضا شهید شد. در دهلاویه۳۰ تن از پاسدارانی که هیچکدام را نمیشناختم به شهادت رسیدهاند. در سمت شرقی شهر، در این کانال ۲۲ تن از برادرانی که چندبار با آنها به شبیخون شبانه رفتهام، شهید شدهاند. اما شاید چند سال بعد از این دلنوشته کسانی آمدند و دلنوشته تو را اینگونه نگاشتند صداي تانک هاي دشمن آن طرف جاده به گوش مي رسيد. تيراندازي لحظه اي متوقف نمي شد . راه افتاديم ، با اينکه مي دانستيم اميد برگشت نيست ، ولي رساندن « آر .پي . جي» به « علم الهدي» ما را مصمم به پيش مي برد. به جاده که رسيديم ، توانستيم تانک هايي را ببينيم . به جز چند تايي که در حال سوختن بودند، بقيه غرش کنان به پيش مي تاختند. چشمم به حسين (علم الهدي) که افتاد ، خستگي از تنم درآمد. آر. پي. جي بر دوشش بود و پشت خاکريز دراز کشيده بود. در امتداد خاکريز غير از حسين حدود ده نفر ديگر هنوز زنده بودند و از گروه همين ده نفر مانده بودند. حتي يک جسد بر زمين نمانده بود. پيدا بود که بچه ها با گلوله مستقيم تانک ها از پاي در آمده بودند. تانک هاي سالم از کنار تانک هاي سوخته عبور مي کردند وبه طرف خاکريز علم الهدي پيش مي آمدند.حسين و افرادش هيچ عکس العملي نشان نمي دادند .« روز علي» که حسابي نگران شده بود ، آر. پي . جي را از من گرفت و به تانک ها نشانه رفت. دست روز علي را نگه داشتم و گفتم : کمي ديگر صبر کن ، شايد بچه ها برنامه اي داشته باشند و او پذيرفت . تانک ها به حدود پنجاه متري خاکريز رسيده بودند که يکباره حسين از جا بلند شده و نزديک ترين تانک را نشانه گرفت. گلوله درست به وسط تانک خورد و آن را به آتش کشيد. غير از حسين دو نفر ديگر که آر. پي . جي داشتند، دو تانک ديگر را نشانه رفتند و هر دو را به آتش کشيدند . بقيه تانک ها سر جايشان ايستادند و ناگهان خاکريز را به گلوله بستند. خاکريز يکپارچه دود شد و بعيد بود کسي سالم مانده باشد ، روز علي بلند شد و نزديک ترين تانک را نشانه رفت و با اينکه فاصله کم بود تانک را از کار انداخت . قامت حسين دوباره از ميان دود و گرد وغبار پشت خاکريز پيدا شد و يک تانک ديگر با گلوله حسين به آتش کشيده شد . پيدا بود که از همه افراد گروه فقط روز علي و حسين زنده مانده اند. حسين از جا کنده شد و خود را به خاکريز رساند. تانک ها هنوز ما را نديده بودند. پيشروي تانک ها دوباره شروع شد . حسين پشت خاکريز خوابيده بود . تانک به چند متري او رسيده بود ، حسين از خاکريز بالا رفت و آن را هدف قرار داد. تانک به آتش کشيده شد و چهار تانک ديگر به ده متري حسين رسيده بودند. حسين از جا بلند شد و آخرين گلوله را رها کرد . سه تانک باقيمانده در يک زمان به طرف حسين شليک کردند. گلوله ها خاکريزش را به هوا بردند و گرد وخاک کمي فرو نشست ، توانستيم آر. پي . جي و سپس حسين را ببينيم . پيکر مطهر حسين پشت خاکريز افتاده بود و چفيه صورتش را پوشانده بود.
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 3:59 بعد از ظهر  توسط فاطمه سلاطی
|
![]()
به تاریخ 19/10/59 شمسی ساعت 10:10 شب چند سطری وصیت نامه می نویسم : هر شب ستاره ای را به زمین می کشند و باز این آسمان غمزده غرق ستاره است ، مادر جان می دانی تو را بسیاردوست دارم و می دانی که فرزندت چقدر عاشق شهادت و عشق به شهیدان داشت.مادر، جهل حاکم بر یک جامعه انسانها را به تباهی می کشد و حکومت های طاغوت مکمل های این جهل اند و شاید قرنها طول بکشد که انسانی از سلاله پاکان زائیده شود و بتواند رهبری یک جامعه سر در گم و سر در لاک خود فرو برده را در دست گیرد و امام تبلور ادامه دهندگان راه امامت و شهامت و شهادت است. مادرجان، به خاطر داری که من برای یک اطلاعیه امام حاضر بودم بمیرم ؟ کلام او الهام بخش روح پرفتوح اسلام در سینه و وجود گندیده من بوده و هست. اگر من افتخار شهادت داشتم از امام بخواهید برایم دعا کنند تا شاید خدا من روسیاه را در درگاه با عظمتش به عنوان یک شهید بپذیرد ؛ مادر جان من متنفر بودم و هستم از انسانهای سازش کار و بی تفاوت و متاسفانه جوانانی که شناخت کافی از اسلام ندارند و نمی دانند برای چه زندگی می کنند و چه هدفی دارند و اصلا چه می گویند بسیارند. ای کاش به خود می آمدند. از طرف من به جوانان بگوئید چشم شهیدان و تبلور خونشان به شما دوخته است بپاخیزید و اسلام را و خود را دریابید نظیر انقلاب اسلامی ما در هیچ کجا پیدا نمی شود نه شرقی - نه غربی؛ اسلامی که : اسلامی ... ای کاش ملتهای تحت فشار مثلث زور و زر و تزویر به خود می آمدند و آنها نیز پوزه استکبار را بر خاک می مالیدند. مادر جان، جامعه ما انقلاب کرده و چندین سال طول می کشد تا بتواند کم کم صفات و اخلاق طاغوت را از مغز انسانها بیرون ببرد ولی روشنفکران ما به این انقلاب بسیار لطمه زدند زیرا نه آن را می شناختند و نه باریش زحمت و رنجی متحمل شده اند از هر طرف به این نو نهال آزاده ضربه زدند ولی خداوند، مقتدر است اگر هدایت نشدند مسلما مجازات خواهند شد . پدر و مادر ؛ من زندگی را دوست دارم ولی نه آنقدر که آلوده اش شوم و خویشتن را گم و فراموش کنم علی وار زیستن و علی وار شهید شدن, حسین وار زیستن و حسین وار شهید شدن را دوست می دارم شهادت در قاموس اسلام كاریترین ضربات را بر پیكر ظلم، جور،شرك و الحاد میزند و خواهد زد. ببین ما به چه روزی افتاده ایم و استعمار چقدر جامعه ما را به لجنزار کشیده است ولی چاره ای نیست اینها سد راه انقلاب اسلامیند ؛ پس سد راه اسلام باید برداشته شودند تا راه تکامل طی شود مادر جان به خدا قسم اگر گریه کنی و به خاطر من گریه کنی اصلا از تو راضی نخواهم بود. زینب وار زندگی کن و مرا نیز به خدا بسپار ( اللهم ارزقنی توفیق الشهادة فی سبیلک) .
و السلام؛ محمد ابراهیم همت
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 3:38 بعد از ظهر  توسط فاطمه سلاطی
|
همیشه آغاز هر چیز مصادف می شود با رویدادهای تازه و یا دیدار های تازه. بچه ها لباس نو می خرند و حس می کنند الان بهترین لحظه زندگی آنان است و با لباس های نو و خوراکی های خوشمزه تمام آرزوهای دست نیافتنی آنان برآورده شده است. همین گونه است تمام آمال یک کودک مهمانی رفتن شیرینی و آجیل خوردن و لیاس نو پوشیدن است. چه آرزوهای کوچک و زیبایی! و چه راحت دست یافتنی .البته برای آنانی که سایه پر مهر پدر و مادر بر سر آنان است و پدری که با جیب خالی شرمنده نگاه منتظر همسر و فرزندانش در این روز نو نیست. دلم را جای آن کودک گذاشتم. راستی من هم با پوشیدن لباس نو و خوردن آجیل و شیرینی زیاد در یک مهمانی دلم شاد می شود! اما دلم بهانه های دیگری می گیرد. گاه فریاد می کند آی آدمی من بزرگ شدم نیازهایم بزرگ شده. تو که خانه تکانی می کنی !چرا به فکر گرد و خاک های چند ساله من نیستی. این همه سال ها نو و کهنه شد کی نوبت سال نو من است؟ من پوسیده شدم زیر خروارها خاک کهنه از همه رنگ! برای خاطر طراوت روح خودت نیز سری به این دل بزن و نگاهیی به اوضاع و احوال این متروکه خلوت بینداز. مطمئن باش برای گرد گیری خیلی کار باید کرد. سری به دلم زدم! واااااااای چه خبر است! اینجا مگر کسی زندگی نمی کند؟ کمی فریاد زدم آهای کسی اینجا نیست!؟ ساکنان آن اکثرا خواب بودند .آنهایی هم که بیدار بودند از ظاهرشان بر می آمد که چندان علاقه ای به مصاحبت ندارند. خواستم تنها به خاطر آنکه نام من بر روی آن دل نوشته شده بود کمی گرد گیری کنم . اما حتی جاروبی برای تمیز کردن پیدا نکردم. یعنی چه؟ مگر اینجا زلزله آمده که هیچ چیزی سر جای خودش نیست؟! یاد حرف مادرم افتادم که زنگار دل را باید با آب توبه شست آنگاه با عمل مرمت کرد. همه جا بوی تنفر و کینه از این و آن میداد. اما مگر می شد تنها با توبه آن بوی گند را شست .باید اندکی ماده ضد عفونی می یافتم آن هم تنها نزد صاحبانش یافت می شد. ناچار به بازار ارتباطات رفتم. اووه!چند تا از دوستانم آنجا بودند که دلشان از دستم خون بود.چند هدیه گرفتم و در عوض آن ماده ضد عفونی خریدم. به دل خودم برگشتم و آن ها را روی کثافات آنجا ریختم. کمی از بوی بد آن کاست . اما جاههایی بود که باید قاب می زدم تا از بی روحی فضای موجود می کاستم. یا پرده ای آویزان می کردم که هر کس تا آخر وارد خانه دلم نشود. فرشی برای نشستن و استراحت وجود نداشت. آه خانه دلم چقدر فقیر و تهیدست است! مگر من در این همه سال جزء زحمت برای بی نیازی از غیر کار دیگری کرده بودم ؟ نه ! اما خانه دلم به غیر از آن تجهیزات دیگری هم می خواست. اصولا دختر با سلیقه ای هستم و از خانه های بی روح خوشم نمی آید. ok .اینبار به بازار یتیمان رفتم. چند نفری را می شناختم که گهگاه صدای نیاز آنان را می شنیدم ولی خودم را به آن راه زده بودم ! که به من چه ربطی داره! مگه همیشه من باید کمک کنم. من هم خودم احتیاج دارم و خلاصه همین طور تا الا آخر.اما حالا برای خریدن فرش و قاب های زیبا برای دلم باید از محله آن ها خرید می کردم.مقداری محبت داشتم و در عوض آن فرشی از احسان و قابی از لطافت روح خریدم تا بر سراپرده دلم آویزان کنم. خانه دلم کمی بهتر شده بود . تمیز مرتب اما هنوز پرده ای بر پنجره های آن آویزان نبود. حتی قفلی بر در دلم نبود تا هر غریبه ای جرات نکند وارد دلم شود و وسایلم را بدزدد. می دانستم خرید پرده و قفل از همه آنچه که خریده بودم گران تر است.حال تصمیم گرفتم دلم را به کسی بفرشم تا اگر خودم مراقبش نبودم او از آن مراقبت کند.کسی که بنا بود دلم را بخرد می بایست خیلی امین باشد .چون خریدار دلم بود که همیشه به آن سر می زدم و در آن زندگی می کردم و من مستاجر آن خانه می شدم. شنیده بودم حی سبحان خریدار خوبی است .اما آیا خریدار این دل بی صفا و بی کلاس و فقیرانه میشود.نمی دانم......... خلاصه گرد گیری دل ما هم امسال اینگونه بود با کمی اغراق و پس و پیش. اما امیدوارم تا شروع امسال همه بتوانیم گردگیری خوبی از خانه همیشگی دلمان داشته باشیم. شاید زدودن اشک یتیمی کل زندگیمان را تغییر دهد. و شاید مانع خیلی از کارهایمان همین فراموش نکردن ناله های کمی آن طرف تر خانه مان باشد.صفای دل همه مردم یک ملت است که به خانه ما هم صفا میدهد.
+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت 9:8 بعد از ظهر  توسط فاطمه سلاطی
|
سال 1387 است. خیلی چیزها فراموش شده .... خیلی چیزها .. دیروز در همین سرزمین مردانی برخواستند که بوی حسین می دادند بوی کربلا بوی ولایت و بوی وفا. دیروز خدا می داند چه خبر بود. آنان همه چیز را رها کردند هم نامشان را و هم نانشان را .زندگی را با خون معامله کردند چقدر سخت بود. از شنیده ها می گویم که چکاوکی خسته و تشنه جلو تر از چکاوک های دیگر پرواز می کرد شکارچی بر سر راهشان دام گذاشته بود اما چکاوک ها قصد بیت الحرام دوست را داشتد. چکاوک اولی برای باز کردن دام ها روی یکی از دام ها پرید اما صدا مهیبی بلند شد و دیگر از آن چکاوک اثری دیده نشد . چند چکاوک دیگر پشت سر او روی دام ها پریدند و باز همان اتفاق سابق. راه باز شد و تنها چند چکاوک باقی ماندند تا صدای لبیک لبیک چکاوکان شهید را به خانه الله برسانند. همه پرواز کردند تا به خانه دوست رسیدند . اما آنجا در منزل دوست سفره ای برای همه چکاوک ها گسترده بود. جای خالی چکاوک ها پیدا بود چقدر سخت بود تکیه زدن بر جای آنان. اما ندایی از دوست بلند شد که آنان نمرده اند بلکه زنده اند و نزد پروردگارشان روزی می گیرند . و اکنون شما ماندید و جای خالی آنان و خون ریخته آنان. چه باید کرد ؟ آنان رفتند تا بقیه به خانه دوست برسند . اما راستی چرا خیلی ها که راه باز شد به خانه دوست نیامدند پس آنان کجایند . کجای این فریب کده ماندند که خانه دوست را گم کردند .مگر ندیدند در راه چه بر سر انان آمد فقط به خاطر ما. پس بقیه کجایند!مگر جلبک های بین راه و قورباقه های مرداب زیبا تر از سفره رنگین خانه دوست بود یا اینکه باور ندارند که این سفره رنگین تر است؟!نمی دانم اما از آن عده کثیر عده قلیلی ماندند و عده ای نیز بعد از آنان آمدند . اما ..... امان از دام های بین راهی که فریب می دهد برای لنگ ماندن و درجا زدن .... و ما فقط شرمساریم
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 11:58 قبل از ظهر  توسط فاطمه سلاطی
|
نمی دانم حس می کنم تنها نیستم اما چرا کسی صدایم را نمی شنوند چرا در این دیار کسی نیست که بشنود فریاد درونم را ! اما نه کسی هست نه فریاد مرگ بر شاه خیلی های دیگر نیز بلند شده . همه به خیابان ریختند و اکنون راز دلشان را که مدتهاست شاید چون وقت آن نرسیده بود فریاد می کنند. ولی چه زیباست درد دل را بلند گفتن !چقدر قشنگ است ناله ای که میلیون ها نفر آنرا فریاد بزنند!و چه زود و زودتر از هر دعای مستجاب دیگری برآورده شد! اما من هنوز یک درد دل و ناله و اندوه دیگری هم دارم . آی مردمی که فریاد می زدید مرگ بر شاه !درد دل یک نفر دیگر هنوز تمام نشده! بنشینیم و بشنویم . باید کاری کرد به خدا دلم پر از ناله فراقش است. آی مردمی که این متن را می خوانید بیایید و برای دل شکسته ای که مولایش را گم کرده دعا کنیم. صدای ناله این دل غریب نیست !سالیانیست که آهش را می شنویم. بییید همه با هم به خیابان صبح جمعه مهدی می روند و آنجا از همان خدایی که آمدن امامان را طلب کردیم و رفتن دیو ستمشاهی ,دعا کنیم. این بار اندکی فرق دارد!رهبرمان نیز منتظر و همصدای ماست! و همه با هم منتظر آمدن آن عزیز غریب آشنا می گردیم! عزیز جان, دل همه برایت تنگ است. اکر تو بیایی.........کجایی پسر احمد....تا کی سرگردان تو باشم.....شاید بدی من باعث نیامدنت است.....نمی دانم اما دل پر از سیاهی من نیز منتظر آمدن تست....آخر ایام فجر است...منتظرم فجر تو نیز نزدیک باشد....خدا کند که بیایی
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 7:19 قبل از ظهر  توسط فاطمه سلاطی
|
![]() یکی از عرفا از یکی از اغنیاء پرسید: دنیا را به چه اندازه طالبی؟ گفت: بسیار طالبم. پرسید: آنچه می خواهی بدست آورده ای؟ گفت: نه . جواب داد, دنیایی که طالب آنی و یک عمر به اندازه ای که او را طالبی بدستت نیامده پس چطور بدست تو خواهد آمد آخرتی که هرگز او را طلب نکرده ای! این است که در این خصوص گفته اند :
دنیا طلبیدیم و بمطلب نرسیدیم آیا چه شود آخرت ناطلب ما
+ نوشته شده در سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 0:8 قبل از ظهر  توسط فاطمه سلاطی
|
![]() ![]()
خوش امدی ای عزیز مردم سرزمین نور 3بهمن 1357 (سه شنبه) شورای سلطنت كه برای حفظ رژیم سلطنتی در ایران تشكیل شده بود منحل گردید.
4 بهمن 1357 (چهارشنبه) برای جلوگیری از حضور امام خمینی در بین مردم ایران ارتش فرودگاه مهرآباد را به اشغال درآورد.
5 بهمن 1357 (پنج شنبه) دولت بختیار 3 روز فرودگاههای كشور را بست.
7 بهمن 1357 (شنبه) ـ تحصن روحانیون مبارز در دانشگاه تهران در اعتراض به بستن فرودگاهها آغاز شد. ـ راهپیمایی میلیونی مردم در تهران به مناسبت 28 صفر برگزار گردید.
9 بهمن 1357 (دوشنبه) ـ فرودگاه برای ورود امام خمینی بازگشایی شد در پی اعتصابات و تظاهرات و راهپیمایی مردم كه خواستار بازگشایی فرودگاه مهرآباد بودند. دولت بختیار فرودگاه مهرآباد را از اشغال نظامی خارج كرد.
11 بهمن 1357 (چهارشنبه) ـ مأمور ارتش در خیابانهای تهران دولت برای ترساندن مردم و ایجاد حكومت وحشت با انجام رژه نظامیان در تهران و ترویج شایعه كودتا توسط ارتش دست به حیله دیگری برای انحراف مبارزات مردم ایران زد.
12 بهمن 1357 (پنج شنبه) ـ ساعت 9 و 27 دقیقه و 30 ثانیه حضرت امام خمینی پس از پانزده سال تبعید پای بر خاك ایران گذاشتند. ـ فرمانداری نظامی بر اثر فشار مردم راهپیمایی و تظاهرات را برای 3 روز آزاد اعلام كرد. ـ نظامیان مستقر در تلویزیون به طور ناگهانی پخش مراسم استقبال را قطع كردند.
17 بهمن 1357 (سه شنبه) ـ بر اساس پیشنهاد شورای انقلاب، حضرت امام خمینی دولت موقت را به مردم معرفی نمودند. ـ دولت موقت به ریاست مهندس مهدی بازرگان تشكیل گردید.
19 بهمن 1357 (سه شنبه) ـ راهپیمایی مردم ایران در حمایت از دولت موقت انجام شد. ـ نیروی هوایی ارتش با حضرت امام خمینی بیعت كردند. ـ حضرت امام خمینی به زیارت حضرت عبدالعظیم (س) رفتند.
20 بهمن 1357 (جمعه) ـ طرفداران قانون اساسی با تجمع در استادیوم امجدیه (شهید شیرودي) دست به تظاهرات زدند. ـ ساعت 9 شب سربازان گارد شاه به پادگان نیروی هوایی در شرق تهران (خ دماوند) حمله نمودند. ـ مردم برا ی كمك به سربازان نیروی هوایی مسلح شدند.
21 بهمن 1357 (شنبه) ـ دولت بختیار زمان حكومت نظامی را افزایش داده و حكومت نظامی را از ساعت 4 بعدازظهر اعلام نمود. ـ حضرت امام خمینی دستور شكستن زمان حكومت نظامی و حضور مردم در خیابانها را صادر نمودند. ـ در تهران و شهرستانها بین سربازان گارد و مردم مسلح درگیریهای بسیار شدید رخ داد.
22 بهمن 1357 (دوشنبه) ـ تهران صحنه جنگ خونین مسلحانه بین مردم و سربازان طرفدار رژیم پهلوی است. ـ تمامی نیروهای نظامی تسلیم شدندو مردم مسلمان ایران بر رزیم پادشاهی پیروز شدند.
+ نوشته شده در یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 7:42 قبل از ظهر  توسط فاطمه سلاطی
|
سالها پیش مردی بزرگ از وادی نور و سرزمین خمین در برابر استکبار سیاه ایستاد و پشت سر او هزاران هزار نفر با قلبهای منور و عاشق اما دستان تهی بر ظلمت کاخ سیاهی حمله کردند و نتیجه این قیام عاشقی پیروزی بر سیاهی بود و طلوع روشنایی. امروز مصادف است با این ایام قیام و آه که این ایام چه زیبا با مظلومیت مردانی از سرزمین دیر مصادف گشته آری مردم غزه و قاتلان صهیونیست.مردم ایران بی پشتوانه هیچ ملتی دربرابر همه قدرت واحد ان ایستاد و پیروز گشت چرا که مردانی از قبیله شرق سکاندار این نبرد نابرابر بودند. امروز نیز همان نور عظیم را در سرزمین غزه به عینه دیدیم. دستان خالی مردانی که در برابر گلوله با قلب خونین پاره پاره ایستاده اند . شهادت زیبای ملکوتیتان را ای عزیزان تبریک می گوییم و بدانید که این خون مظلومانه هیچگاه بی جواب نخواهد ماند. و هم صدای با انقلاب اسلامی مان فریاد می زنیم مرگ یر سراییل و مرگ بر حمایتگران بی غیرت عرب آنها و مرگ بر آمریکا
همصدایم با شمایی که صدای مظلومیتتان را از زیر هزارن گلوله و تانک می توان شدید . آی ادم ها که بر ساحل نشستید امن و راحت یک نفر آن سوی تر دارد می د هد جان
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 1:19 بعد از ظهر  توسط فاطمه سلاطی
|
عزیزم گریه ات عمق وجودم را سوزاند تف بر بی غیرتان نامرد
دختر کوچکم قلب هر آزاده ای از اندوه دلت در آتش است .هیچ چیز جای خالی آن هایی را که از دست داده ای را پر نخواهد کرد . ولی بدان قلبم برای دلتنگی ات پاره پاره شده نمی دانم چطور می توانم به کمکت بیایم ولی عزیز کوچکم بدان من اگر چه دورم ولی اگر کوچکترین روزنه آمدن به سویت را بیابم لحظه ای درنگ نمی کنم حتی اگر کمکم به تو دوختن عروسکی باشد که وحشیانه پاره پاره اش کردند. دریغ نخواهم کرد.عزیز دلم می دانی ما نیز چون تو دختر چهار ساله ای داشتیم که بابایش را جلوی چشمانش نامردمان روزگار سر بریدند به پایش زنجیر زدند و کیلو متر ها این کودک را با خانواده اش و سر های بریده بر نیزه بابا و عمو هایش و دیگر کسانش را با پای پیاده به اسیری بردند. مردم سرزمین من هر ساله برای این کودک و بابایش خون گریه می کنند. و امروز حکایت قلب کوچک تو حکایت همان دختر و باباست. عزیزم دیگر صحنه کربلا تکرار نخواهد شد .می دانم مردان این روزگار دلسنگ شدند .برای تکه ای استخوان جلوی ارباب نامرد با طعمه کردن تو دم تکان می دهند .اما صدای تنهایی تو فقط مال تو نیست تمام مردم سرزمین من با تو هم ناله اند و اگر مجال آمدن باشد دریغ نمی کنند . فقط خواستم بگویم گل کوچکم تنها نیستی روزی تو نیز چون دخترکان خوشبخت سرزمین های آزاد با عروسکت خنده کننان در کوچه های شهرت بازی خواهی کرد .و دیگر بیم از دست دادن مادر یا پدر را حین بازی نخواهی داشت. به تو قول می دهم دهان این وحشیان مست را پر از خون خواهیم کرد این دزدان بی شرم که تو را از امید های زندگیت از همان آغاز تولد بریدند تا سقف خانه تو را سقف خانه بچه هایشان کنند را سر جایشان خواهیم نشاند تا دیگر هیچ دزد بی شرمی هوس چشم طمع دوختن به خانه های مردم مظلوم را نداشته باشد.عزیزم من نیز منتظرم تا به زودی به غزه آزاد تو بیایم و با هم سرود آزادی را بخوانیم. به امید آن روز. ![]()
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 3:58 بعد از ظهر  توسط فاطمه سلاطی
|
![]() هنگام ورود اهل البيت به شهر كوفه ، وقتى زنان شهر كوفه شروع به گريه و زارى كردند و گريبان چاك زدند، مردها نيز مى گريستند، زينب كبرى سلام الله عليها به سوى مردم اشاره فرمود كه خاموش باشيد، دمها فرو بسته شد و زنگ از بانگ ايستاد، سپس حضرتش چنان خطبه اى خواند كه راوى گويد: من زنى پرده نشين نديدم كه گوياتر از او باشد، تو گوئى همانند على عليه السلام سخنرانى مى كرد، پس از حمد و ثناى الهى و درود بر پيامبر اكرم فرمود:اى مردم كوفه ، اى دغل كاران بى حميت ، اشك چشمتان خشك مباد و ناله هاى شما را آرامش نيايد، مثل شما همانند آن زنى است كه بافته خود پس از محكم تافتن و ريستن ، باز كرد و تارتار نمود، (پس از آن همه فعاليت و تحمل سختيها، دشمن خود را يارى داديد) سوگندهاى خود را دستاويز فساد كرده ايد، شما چه داريد؟ جز لاف زدن و دشمنى و دروغ ، همچون كنيزان چابلوسى مى كنيد، و چون دشمنان سخن چينى مى كنيد، و يا چون سبزه اى كه بر پهن روئيده ايد و يا گچى كه بر روى قبر مالند (در ظاهر زيبا ولى در باطن گنديده ايد، و ظاهرش چون گور كافر پر حلل ، باطنش قهر خدا عزوجل ) براى خود بد توشه اى پيش فرستاديد، كه خدا را به خشم آورديد و در عذاب جاودان بمانيد، آيا گريه مى كنيد؟! گريه كنيد كه شايسته گريستن هستيد، بسيار بگرييد و اندك بخنديد، كه عار آن شما را گرفت و ننگ آن بر شما ماند، ننگى كه هرگز از خود نمى توانيد شست ، چگونه اين ننگ را از خود بشوئيد كه فرزند خاتم انبياء و معدن رسالت و سيد جوانان اهل بهشت را كشتيد، آن كه در جنگ ستمگر شما و پناه حزب شما بود، و در صلح موجب آرامش دل و مرهم گذار زخم شما و در سختى ها پناهگاه شما بود، بد چيزى براى خود پيش فرستاديد، بد بار گناهى بر دوش خود گرفتيد در روز رستاخيز، مرگ بر شما باد، سرنگون باشيد، تلاش شما به نوميدى انجاميد و دستها بريده شد و سودازيان كرد، خشم خداى را براى خود خريديد و دچار ذلت قطعى شديد. آيا مى دانيد چه جگر (گوشه اى ) از رسولخدا شكافتيد؟ و چه پيمانى شكستيد و چه پرده نشينانى از او را، از پرده بيرون كشيديد؟ و چه حرمتى از او دريديد و چه خونى ريختيد، كارى شگفت آورديد كه نزديك است از هول آسمانها منفجر شوند و زمين بشكافد، و كوهها بپاشند و از هم بريزند مصيبتى است دشوار و بزرگ ، پيچيده و شوم كه راه چاره در آن بسته . آيا تعجب مى كنيد اگر آسمان خون ببارد و لعذاب الآخرة اخزى و هم لا ينصرون ، مهلت خدا، شما را چيره نكند كه خداوند از شتاب و عجله منزه است و نسبت به از دست رفتن خونى نمى ترسد، او در كمينگاه ما و شماست ، سپس اشعارى انشاء نمود و فرمود: چه خواهيد گفت : هنگامى كه پيغمبر (ص ) با شما گويد: اين چه كاريست كه كرديد، شما كه آخرين امت هستيد، اين چه كاريست كه با خاندان و اولاد و عزيزان من كرديد؟! عده اى اسير و عده اى به خون غلطيده ، اى امت آخرين ؟!آيا پاداش من اين بود كه با بستگان من ، پس از من چنين كنيد! مى ترسم كه بر سر شما عذابى همانند ارم فرود آيد!راوى گويد: سخنرانى زينب كبرى در حالى تمام شد، كه مردم را ديدم ، حيرت زده ، دست در دهان (از تعجب ) داشتند، پيرمردى كنار من بود، آنقدر گريسته بود كه محاسن او را از اشك چشمش پر شده بود، و در حالى كه دستها را به آسمان بلند نموده بود گفت : پدر و مادرم فدا باد، پيران شما بهترين پيران ، جوانهايتان بهترين جوانان ، بانوان شما برترين بانوان ، خاندان شما خاندان بزرگوار و فضيلت شما بسيار
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 3:27 بعد از ظهر  توسط فاطمه سلاطی
|
![]()
عطش آزادی مجالی برای گریستن نگذاشته. خانه ها همه خیمه گاه اندوه و ماتم است . دیگر مادری را نمی بینی برای فرزندش آرزوی فردا را کند دیگر صدای هلهله زندگی از کوچه های این شهر طاعون زده نمی آید فقط و فقط صدای گلوله است و پرتاب سنگی و شاید فریاد یا بشر یا عرب ......ای انسان ها کجایید طفل خردسالم را از زیر بمب ها و فشنگ های شیطانی اسراییلیان نجات دهید . قلبم می سوزد از این همه بی اعتنایی در برابر ظلم و جور . کجایید عزاداران حسین!ایام محرم است و کرور کرور ادم زیر آتش ظلم پودر می شود و حتی صدای اه کشیدنشان را هم نمی شنوید . مرگ بر شما که آدم نیستید. مرگ بر شما که آدم نیستید. دیگر ناله ای از شهر بیرون نمی رود و شهرمان دارد به سکوت ابدی می رود . جالب است همه دارند می بینند که آرام آرام غزه دارد از نفس می افتد ولی ..... آی آدم ها کجایید؟؟؟؟؟ اما بدانید مردان غزه چون شما اعراب نمردند. تا سنگ های غزه تمام نشده تا خاک غزه روی کره خاکی هست فریاد غزه نیز بلند است .امید آن روز که صدای آزادی زندگی از کوچه بام های غزه گوش نا اهلان و نا مردمان را کر کند. این وعده الهی است که تير غيب عذاب الهي بر سر قوم پيمان شكن يهود فرود خواهد آمد.به امید آن روز و مرگ بر اسراییل ![]() ![]()
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 3:22 بعد از ظهر  توسط فاطمه سلاطی
|
«قدر» در لغت به معناى اندازه و اندازهگیرى است.(1) «تقدیر» نیز به معناى اندازهگیرى و تعیین است.(2) اما معناى اصطلاحى «قدر»، عبارت است از ویژگى هستى و وجود هر چیز و چگونگى آفرینش آن(3) به عبارت دیگر، اندازه و محدوده وجودى هر چیز، «قدر» نام دارد. (4)
شب قدر شبى است كه: 1. قرآن در آن نازل شده است. 2. حوادث سال آینده در آن تقدیر مىشود. 3. این حوادث بر امام زمان - روحى فداه - عرضه و آن حضرت مامور به كارهایى مىگردد. پس با جمع آیات سه گانه بالا روشن مىشود: 1. قرآن در ماه رمضان نازل شده است. 2. قرآن در شبى مبارك از شبهاى ماه مبارك رمضان نازل شده است. 3. این شب، در قرآن شب قدر نام دارد. 4. ویژگى خاص این شب بر حسب آیات سوره مباركه دخان دو امر است: الف. نزول قرآن. ب. هر امر حكیمى در آن شب مبارك جدا مىگردد. اما سوره مباركه قدر كه به منزله شرح و تفسیر آیات سوره مباركه «دخان» است، شش ویژگى براى شب قدر مىشمارد: الف. شب نزول قرآن است (إِنَّا أَنْزَلْناهُ فِی لَیْلَةِ الْقَدْرِ). ب. این شب، شبى ناشناخته است و این ناشناختگى به دلیل عظمت آن شب است ( وَ ما أَدْراكَ ما لَیْلَةُ الْقَدْرِ). ج. شب قدر از هزار ماه بهتر است. (لَیْلَةُ الْقَدْرِ خَیْرٌ مِنْ أَلْفِ شَهْرٍ). د. در این شب مبارك، ملائكه و روح با اجازه پروردگار عالمیان نازل مىشوند (تَنَزَّلُ الْمَلائِكَةُ وَالرُّوحُ فِیها بِإِذْنِ رَبِّهِمْ) و روایات تصریح دارند كه آنها بر قلب امام هر زمان نازل مىشوند. ه. این نزول براى تحقق هر امرى است كه در سوره «دخان» بدان اشاره رفت (مِنْ كُلِّ أَمْرٍ) و این نزول - كه مساوى با رحمت خاصه الهى بر مومنان شب زندهدار است - تا طلوع فجر ادامه دارد (سَلامٌ هِیَ حَتَّى مَطْلَعِ الْفَجْرِ). و. شب قدر، شب تقدیر و اندازهگیرى است؛ زیرا در این سوره - كه تنها پنج آیه دارد - سه بار «لیلة القدر» تكرار شده است و این نشانه اهتمام ویژه قرآن به مسئله اندازهگیرى در آن شب خاص است. مرحوم كلینى در كافى از امام باقر علیه السلام نقل مىكند كه آن حضرت در جواب معناى آیه «إِنَّا أَنْزَلْناهُ فِی لَیْلَةٍ مُبارَكَةٍ» فرمودند: «آرى شب قدر، شبى است كه همه ساله در ماه رمضان و در دهه آخر آن، تجدید مىشود. شبى كه قرآن جز در آن شب نازل نشده و آن شبى است كه خداى تعالى دربارهاش فرموده است: «فیها یفرق كل امر حكیم؛ در آن شب هر، امرى با حكمت، متعین و ممتاز مىگردد.» آنگاه فرمود: «در شب قدر، هر حادثهاى كه باید در طول آن سال واقع گردد، تقدیر مىشود؛ خیر و شر، طاعت و معصیت و فرزندى كه قرار است متولد شود یا اجلى كه قرار است فرارسد یا رزقى كه قرار است برسد و ... .»(15)
+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 10:38 قبل از ظهر  توسط فاطمه سلاطی
|
هر وقت کلمه رمضان را می شنوم به یاد رمل های داغ عربستان می افتم.به یاد یاسر و سمیه ی شهید می افتم که توی گرمای عربستان روی رمل های داغ ظهر اونجا بدون هیچ آب و غذایی فقط ذکر لا اله الا الله می گفتند می افتم .چه روزه ای و تا غروب با شربت شهادت افطار کردند و چه افطاری ؟چرا راه دور برم همین چند سال پیش یک کم اونطرفتر از شهر خودمون آره همین شلمچه همین فکه همین چذابه و خیلی جاههای دیگه .خدایا عشق این سرزمین و ادم هاش ادمو مست می کنه .توی همین سرزمین چه روزه هایی گرفته شد و چه افطارهایی که دل آدمو هوایی می کنه که منم مثل اونا بشم . من کجا و انا کجا.روزه دار باید سراپا روزه باشه .چشمش دلش تمام جوارحش.اما ......بگزریم هر چه خودمو وارسی می کنم می بینم من کجا و روزه روزه داران واقعی کجا ! ته نفس های خسته من دوره گرد کجا.اما خدای من هر چند اینجوریم ولی به کرمت اینقدر امید بستم که منو نه جزء آدم خوبات بذاری نه ولی جزء اونایی که یه روز صدات کردن و دلشون برات توی ماه رمضونی تنگ شده بود بنویس؟به امید اون روز . رمضان ماه برکت و رحمت ماه طلوع خوبی ها ماه احیای فراموش شده ها (نماز صبح اول وقت -قرآن خوندن -یه کم مراقب احوال خودت بودن) ماه الغوث الغوث خلصنا من نار یارب ها و ماه امرزیدن و آمرزیده شدن.توی این ماه حس می کنم خدا می خواد مهربونیشو به همه نشون بده که آی بنده من هر انچه هستی بیا من با آغوش باز از اول سحر هر روز تا غروب آفتاب منتظر یه بهانه کوچولو از توام که بهت بگم چقدر دوست دارم .می دونم اما خدایا ما هم دوستت داریم .
+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 7:29 قبل از ظهر  توسط فاطمه سلاطی
|
داستان حماسه هایت را شنیده بودم تمایل قلبیم حس این حماسه بود تا فرصتی شد پا به شلمچه گذاردم سرزمبن داغ سوزانی که همه اش وجود آدمی را سرشار از عطشی می کند که فهم این عطش اندکی برای ذهن کوته بین من سخت است .اوایل فروردین است که به اینجا آمدم ولی هنوز هوا مثل تابستان شهر خودمان است .اه عزیزم شنیدم تابستان بود که پهلوانیت را اینجا به نمایش گذارده بودی . هراس از مرگ را کناری بگذارم در آن محاصره ای که حتی آب کافی برای رفع اندکی از عطش را نداشتی چگونه ماندی این سئوالی است که هنوز برای ذهنم معماست .شنیدم می گویند عشق خداوند در دل بیداد میکند اما این چه عشقی است و چه قدرتی دارد که همه ی دلبستگی ها را می تواند کناری بزند و در دل آدم به جای تمام تمایلات خواستنی پادشاهی کند و از آن لذتی را ببرد که اگر تمام عالم را در کفه ای از ترازو بگذارند و عشق تو را در دیگری هرگز کفه ی اول سنگینی نخواهد نمود .شلمچه را با گازهای ناپلم برایم تفسیر کردند .گازهایی که وقتی منفجر می شوند اگر ترکشی از آن به بدنت بچسبد از بدنت جدا نمی شود تا تمام آن ناحیه را کامل بسوزاند و وقتی چیزی برای سوختن اطرافش نماند خودش جدا می شود .به کدام سمت تو رو کنم که حکایت فریاد درد نباشد .و چگونه بیان کنم مردانگیت را در برابر این همه فریاد. کمی با خودم فکر می کنم راستی چند سالی می شود که دارم در این دنیا زندگی می کنم بیست سی چهل پنجاه ..... خوب وقتی به گذشته برمی گردم که در دلم حسرت چه چیزهایی را داشتم امروز به حسرت های آن روزم خنده می آید .آرزوی داشتن عروسکی که حاضر بودم برایش از خیلی از خوراکی هایم بگذرم کمی که بزرگتر شدم قبولی دانشگاه .آه که برای قبولی چه کردم اما امروز که به هر کدام فکر می کنم می بینم به همه ی آنچه می خواستم رسیدم اما عطش خواسته هایم هر روز بزرگتر می شود و من هنوز از داشته های دنیا راضی نشدم .دوست داشتم شبی همچون شما بخوابم و فردای آن روز دایره دیدم چنان گسترده شود که ارزش وجودیم را با عروسکی از عروسک های دنیا عوض نکنم .فقط می توانم بگویم حفظ ارزش ها در این روزگار به مانند نگه داشتن ذغال گداخته ایست در کف دست که به راعتی نمی توان ان را نگه داشت اگر این ذغال را مرتب جابجا نکنی از ان سوی دستت می افتد پس مرتب باید (جابجا کنی)انرا به روز کنی تا برایت بماند و تو را به مقصد برساند.مقصد لقاء الله است من کجا سیر می کنم خودم هم نمی دانم .
+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 2:12 بعد از ظهر  توسط فاطمه سلاطی
|
حكيمه خاتون مي گويد: يك روز به منزل امام حسن عسكري (ع) رفته بودم و تا هنگام غروب آفتاب، خدمت حضرت بودم، چون خواستم برگردم، ايشان به من فرمودند: عمه جان! امشب نزد ما بمان، در اين شب فرزندي متولد مي شود كه خداوند زمين را به وسيله او با علم و ايمان هدايت، زنده مي كند، پس از اين كه با رواج كفر و گمراهي مرده باشد. عرض كردم: از چه كسي؟ من كه در نرجس، آثار حمل نمي بينم. حضرت فرمودند: خداوند حمل او را چون حمل مادر حضرت موسي (ع) مخفي قرار داده است. حكيمه مي گويد: آن شب در منزل حضرت ماندم، افطار كردم و هنگام استراحت، نزديك نرجس خوابيدم و پيوسته مراقب او بودم. او آرام خوابيده بود و من در حيرت بودم. در اين شب زودتر براي نماز شب برخاستم، چون به نماز وتر رسيدم، نرجس از خواب برخاست و وضو گرفت و نماز شب خواند؛ به آسمـان نگاه كردم، فجر كاذب دميده بود و صبـح صادق نزديك بود؛ چيزي نمـانده بود كه شك در دلم پديد آمد، ناگاه امـام حسـن عسكري (ع) از داخل حجره خود صدا زدند: عمه جان! شك مكن، وعده اي كه دادم نزديك است. در اين هنگام آثار درد زايمان در نرجس پديدار شد، من نام خداوند را بر او خواندم. حضرت صدا زدند: براي او سوره قدر بخوان. من شروع به خواندن سوره قدر كردم و شنيدم كه آن كودك از درون شكم مادر با من همراهي نمود و بر من سلام كرد. من ترسيدم. صداي امام بلند شد كه عمه جان! از قدرت خداوند شگفت زده نشو، خداوند، ما را در كودكي به حكمت گويا مي گرداند و در بزرگسالي، حجت خود در روي زمين قرار مي دهد. كلام حضرت كه به پايان رسيد، نرجس از ديده من غايب شد، با شتاب به سوي امام رفتم، حضرت فرمودند: باز گرد، او را خواهي يافت. چون باز گشتم، در نرجس نوري مشاهده كردم كه چشمم را خيره كرد و حضرت صاحب الزمان (عج) را ديدم كه رو به قبله به سجده افتاد و بر زانو نشست و انگشتان سبابه خود را بلند كرد و گفت: اشهد ان لا اله الا الله وحده لا شريك له و ان جدي رسول الله وان ابي اميرالمومنين وصي رسول الله، بعد نام تمامی ائمه را برد تا به نام خودش رسيد و فرمود: اللهم انجزلي وعدي و اتمم لي امري و ثبت وطاتي و املاء الارض بي عدلا و قسطا. (بار خدايا! به وعده اي كه به من فرموده اي، وفا كن و امر امامت مرا كامل كن و قدرت انتقام از دشمنانت را به من عنايت كن و زمين را به وسيله من از عدل و داد پر كن). حضرت امام حسن عسكري (ع) صدا زدند: عمه جان! فرزندم را بياور. من نوازد را گرفتم و ديدم بربازوي دست راستش نوشته شده است: چون نوزاد را به نزد حضرت بردم، او را روي دست گرفت و فرمود: فرزندم! به قدرت الهي سخن بگو. پس صاحب الامر فرمود: اعوذ بالله من الشيطان الرجيم بسم الله الرحمن الرحيم و نريد ان نمن علي الذين استضعفوا في الارض و نجعلهم ائمه و نجعلهم الوارثين و نمكن لهم في الارض و نري فرعون و هامان و جنودهما منهم ما كانوا يحذرون. (ما اراده كرديم بر مستضعفان زمين منت نهيم و آنان را پيشوايان و وارثان روي زمين قرار دهيم و حكومتشان را درزمين پا برجا سازيم؛ و به فرعون و هامان و لشكريانشان؛ آنچه را از آنها (بني اسرائيل) بيم داشتند، نشان دهيم. سوره قصص/ آيه 5)
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 6:50 بعد از ظهر  توسط فاطمه سلاطی
|
بین خوبی و بدی تفاوت توی یه نه گفتن و یه اراده ی تو انجام کار. آخ که چقدر دلم می خواست وقتی هوس گناه به سرم می زنه یکی بزنم توی دهن اون نفسم تا حالش سر جاش بیاد ولی حیف و صد حیف که نفسم اینقدر قوی شده که به راحتی تو دهنم می زنه و بعد ...اما آقا جون با همه ین حرفا با همه ی این بدیا دلم می خواد داد بزنم اگه منتظر خوبی نبودم اگه دلتونو خون کردم اگه با دست و زبان و گوش و جوارحم اسم منتظر تو رو خراب کردم دوست دارم بدونی هر چند جزء دسته ی آدم بدام ولی منم دل دارم دلمم پیش شماست آقاجون شنیدم جمعه ها باید منتظر خبر اومدنت باشیم هر جمعه که تلویزیون رو روشن می کنم میگم نکنه امروز خبر اومدنت رو بدن اما جمعه ها میان و می رن عزیزم تو هنوز نیومدی .فدای اون نگاهت که به آدم جون می ده دیگه رمقی برام نمونده کی میای ؟چند روز دیگه تولدته می دونم همه میان به جمکرنت می دونم من نتونستم که بیام آقاجون اما دلم خیلی هوای اونجا رو داره کاش لا اقل تو خواب می تونستم بیام اما چه آرزوی محالی ؟باز منتظرم باز تا هر وقت که قدم های نازنینت رو روی سرزمین مقدس کعبه بگذاری جایی که اجداد شما همه اونجا رو مطهر کردند و حال این سرزمین منتظر اومدن توست بیا بیا و تکیه بر دیوار کعبه بزن و بگو انا المهدی تا فاطمه برای تو جون بده بیا عزیزم بیا که خیلی خسته ام .راستی تولدت هم مبارک اگر هم می دونستم کجایی برای بردن هدیه میومدم من یکی از فقیرترین منتظراتم واسه همین اگه تولدتون هم میومدم برا بردن کادو میومدم تا دادن کادو .خوب دیگه رسم داشتن امثال منم همینه اما بگم دلم براتون می تپه همینو دارم آفاجون تولدت مبارک خیلی دوست دارم
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 2:14 بعد از ظهر  توسط فاطمه سلاطی
|
![]()
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 12:53 بعد از ظهر  توسط فاطمه سلاطی
|
خدایا از تو خواهم به حق مولود در این روز آن مولودى كه به او وعده شهادت داده شده بود
پیش از اینكه بانگش در این دنیا بلند شود و به دنیا آید آسمانها و هر كه در آنها است و زمین و هركه بَر آن است برایش گریستند پیش از آنكه قدم در این جهان گذارد كشته اشك و آه و آقاى طائفه بشر آن كس كه در روز رجعت به یارى مدد شده و آنكه پاداش كشته شدنش این بود كه امامان از نسل اویند و درمان درتربت او است و پیروزى در زمان رجعت با او و اوصیاء از عترت او است پس از حضرت قائمو پس از دوران غیبتش تا اینكه انتقام گیرند و خونها را باز گیرند و خداى جبار را خوشنود سازندو بهترین یاران دین خدا باشند درود خدا بر ایشان در هر زمان كه رفت و آمد دارد شب و روزخدایا پس به حق ایشان به سوى تو دست نیاز دراز كنم و از تو خواهم خواستن شخص گنه كار اعتراف كننده بدكرداربه نفس خویش از كوتاهیهایى كه در امروز و دیروزش كرده و اكنون از تو پناه خواهد تا هنگام رفتن درگور خدایا پس درود فرست بر محمد و عترتش و ما را در زمره او محشور گردانو جاى ده ما را با او در خانه كرامت (بهشت) و جایگاه ماندن همیشگى خدایا چنانچه ما را به شناختنشگرامى داشتى هم چنان ما را به نزدیك شدن با او گرامى دار و رفاقت و سابقه داشتن با او را روزى ما گردان و بگردان مارا از كسانى كه تسلیم دستور اویند و هنگام بردن نامش بسیار بر او درود فرستند و بر همه اوصیاء و خاندان برگزیده اش كه یارى شده اند از جانب تو به عدد دوازده، آن ستارگان درخشان و حجتهاى تو بر تمامى افراد بشر خدایا و ببخش به ما در این روز بهترین بخششها را و برآور براى ما در این روز هر خواهشى را چنانچه حسین را به محمد جدش بخشیدى و فُطرس به گهواره حسین علیه السلام پناه برد و ما پناهنده به قبر او هستیم پس از شهادت او بالاى تربتش آمده و چشم به راه رجعت او هستیم اجابت كن اى پروردگار جهانیان
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 12:51 بعد از ظهر  توسط فاطمه سلاطی
|
گفتم آلوده دلم گفت تورا میبخشم گناهان کبیره :
شرک به خدا «هر که برای خدا شریک قائل شود خدا بهشت را بر او حرام گرداند و جایگاهش آتش دوزخ باشد» (سوره مائده _ 76)
نا امیدی از رحمت خدا «نومید مشوید از رحمت خدا همانا مایوس نمیشوند از رحمت خدا مگر کافران» (سوره یوسف _ 87) قتل مومن «هر کس مومنی را به عمد بکشد مجازات او آتش جهنم است که در آن همیشه مغرب خواهد بود و خدا بر او خشم و لعن کند و عذابی بسیار شدید برایش مهیا سازد» (سوره نسا _ 95) تهمت "کسانی که به افراد با ایمان نسبت زنا دادهاند در دنیا و آخرت ملعون خواهند بود و به عذاب سخت معذب خواهند شد» (سوره نور _ 23) خوردن مال یتیم «آنان که اموال یتیمان را به ستمگری میخورند در حقیقت آنها در شکم خود آتش جهنم فرو میبرند و به زودی در آتش افروخته خواهند افتاد» (سوره نسا _ 11) زنا «هر که زنا کند کیفرش را خواهد دید و عذابش در قیامت مضاعف و دو چندان شود و با ذلت و خواری به جهنم جاوید و ملخد گردد» (سوره فرقان _ 68) قسم ناحق «آنان که عهده خدا و سوگند خود را به بهایی اندک بفروشد اینان را در آخرت بهره و نصیبی از رحمت خداوندی نیست». خیانت «هر کس خیانت کند روز قیامت به کیفر آن خواهد رسید» (سوره آل عمران _ 155) ندادن زکات «روزی که آن طلا و ذخایرشان در آتش جهنم گداخته شود و پیشانی و پشت و پهلویشان را بدتن داغ کنند» (سوره توبه _ 35) شهادت دروع و کتمانش در آیه 72 سوره فرقان میفرماید: «...هر کس به دروغ و ناحق شهادت دهد مومن نیست و مرتکب گناه کبیره شده است». خدای متعال میفرماید:«شهادت را مخفی نکنید زیرا هر کس شهادت را کتمان کند البته به قلب گناه کار است» (سوره بقره _ 283) شراب خواری و ترک نماز رسول خدا در ذم تارک الصلوة فرمود: «هر کس عمدا نماز را ترک نماید از امان و پناه رسول خدا خارج است». نقض عهد و قطع رحم «برای ایشان است لعن خدا و منزلگاه بد نصیب آنهاست» (سوره وعد _ 25)
+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 4:5 بعد از ظهر  توسط فاطمه سلاطی
|
ای عزیز! اولیا را با خودت مقایسه مكن و گمان مكن كه قلوب انبیا و اهل معرفت همانند قلوب ماست. دل های ما به مشتهیات دنیوی مشغول است و این آلودگی ها اجازه نمی دهد دلهای ما آیینه تجلیات پروردگار شود. راوی می گوید: شنیدم كه امام صادق(ع) می فرمود: به خدا قسم از شما [اعمالتان] قبول می شود و به خدا قسم شما آمرزیده می شوید و بین شما و بین این كه سرور و چشم روشنی ببینید فاصله ای نیست مگر این كه جان شما به حلقوم برسد. سپس امام فرمود: وقتی كه چنین شد و حال احتضار پیش آمد، پیامبر خدا و علی و امامان و جبرئیل و میكائیل و ملك الموت نزد او حاضر شوند. پس جبرئیل نزد محتضر آید و خطاب به رسول خدا(ص) گوید: این شخص، شما و اهل بیت شما را دوست می داشت؛ پس او را دوست داشته باش. در این حال رسول خدا خطاب به جبرئیل می گوید: این شخص خدا و رسول خدا و اهل بیت را دوست می داشت، پس او را دوست داشته باش. در این حال جبرئیل خطاب به ملك الموت می گوید: این شخص خدا و رسول خدا و اهل بیت او را دوست می داشت او را دوست بدار و با او مدارا كن. سپس ملك الموت خطاب به محتضر گوید: ای بنده خدا! آیا آزادی و امان و برائت خود را گرفتی؟ آیا به پشتیبان های بزرگ در زندگی دست زدی؟ پس خداوند محتضر را موفق می كند و جواب مثبت می دهد. سپس ملك الموت می پرسد: آن چه بود؟ محتضر جواب می دهد: ولایت علی بن ابی طالب. ملك الموت جواب می دهد: درست گفتی، اما از آنچه می ترسیدی خداوند تو را از آن امان داد. و آنچه آرزو داشتی، به آن رسیدی، بشارت باد بر تو به رفاقت با گذشتگان نیكو؛ رسول خدا و علی و امامان از فرزندان او.
+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 3:36 بعد از ظهر  توسط فاطمه سلاطی
|
ای کاش عظمت در تگاهمان باشد نه در آنچه می بینیم ای کاش سکوت درمان همه غم ها بود ای کاش شهادت روزی روشنای قلبمان می شد ای کاش کوتاهترین معنای دلمان لا اله الا الله بود ای کاش هر انسانی برادر انسان دیگر بود ای کاش نهایت آرزویم دیدار معشوقم (پروردگار سبحان) بود ای کاش وقت انتظار یک پلک بر هم زدنی بود ای کاش ترابه های لبمان سرود شعر شهادت بود ای کاش اهنگ هر سخن یاری مظلومان بود ای کاش ...................
+ نوشته شده در پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 8:17 قبل از ظهر  توسط فاطمه سلاطی
|
دادپی , یکی از خلبانان تیمسار بابایی می گوید: عاشقان کعبه در حال طواف خانه کعبه بودند ,صدای اذان در فضا پیچید .ناگهان بر جای خود میخکوب شدم و با چشمانی شگفت زده عباس را دیدم که احرام بسته .سراسیمه صف زائران را شکافتم تا خود را به او برسانم ولی هر چه گشتم او را نیافتم. این همان قولی بود که عباس زمان پرواز به مکه به همسرش داده بود .که شما بروید من روز عرفات خود را به شما می رسانم. آه ای شهید عزیز ,شما که بودید و چه کردید. بادتان سبز و روحتان شاد باد.
+ نوشته شده در یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 10:36 بعد از ظهر  توسط فاطمه سلاطی
|
پرواز را می خواهم تجربه کنم پرواز را با معنای بلند آزادکی .آه چه زیباست پرواز دوستان هیدم در میان آسمان و چه با شکوه پر می کشند در اوج و بلندای عرفان.سالها پیش شهیدی سربلند با نام بابایی اینگونه الفبای پرواز را به روایت یارانش سرود:
+ نوشته شده در یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 10:31 بعد از ظهر  توسط فاطمه سلاطی
|
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 8:49 بعد از ظهر  توسط فاطمه سلاطی
|
![]() تقدیم به تمام پدران این مرز و بوم ![]()
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 11:32 بعد از ظهر  توسط فاطمه سلاطی
|
![]() الهی در این روز های مبارک ایام البیض , میلاد شمشیر برنده اسلام امام علی(ع)منت نهادی و باز عمری بود تا در هوای ایام البیض تو نفس بکشیم و این جان خسته را با دم مسیحاییش باز احیا کنیم. امشب میلاد عزیز ی است که مایه ی مباهات شیعه است .با ورود پر برکتش افتتاحیه ی روزهای مقدسی است برای لب تشنگان بسیاری تا سیراب کند روح تشنه یشان را به برکت قدوم مبارکش.سلام بر جمالت و سلام بر هیبتت و سلام بر روز میلادت ای آبروی دو عالم حریم امن اعتکاف تسلای قلب ریشم است و در این وادی غربت مجالیست تا سر بر استانت گذارم و جانم را همچون دوستانت سیقل دهم.الهی چه بسیارند معتکفین رجبت و چه مست است هوای رجب از صدای راز و نیازهای شبانه ی آنان .چه معطر است فضای مساجدت در این ایام روح انگیز .جای خیلی از گلدسته های شهید اینجا خالیست .یادشان بخیر چقدر امشب دلم هوایشان را کرده.اگر بودند مساجد اعتکاف حال و هوای دیگری داشت نیستند اما بادشان فضای خالی کنارم را پر کرده.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 11:5 بعد از ظهر  توسط فاطمه سلاطی
|
از حضرت رسول صلی الله علیه و اله روایت شده که هر که در ماه رجب صد مرتبه بگوید (استغفر الله الذی لا اله هو وحده لا شریک له و اتوب الیه) و ختم کند آن را به صدقه ختم نماید حقتعالی برای او یرمت و مغفرت و کسیکه چهارصد مرتبه بگوید و بنویسد برای او اجر صد شهید.
اه باز هم رجب آمد ماه حرمت بر انسان ماه ارزش نهادن بر فرزندان آدم .باز فرصتی دوباره دست داد تا کوله بار خالیمان را پر کنیم .رجب آمد با همه برکاتش .میتوان عطر باران رحمت پروردگار را در هوای رجب حس کرد می توان نوازش رحمت الهی را بر سر خود حس کرد مهربانی این ماه هر صاحب ذوقی را به وجد می آورد .کاش می شد در این ماه رجبی شد .ماه رسول باز آمدی و ما هنوز هم منتظریم. منتظر آمدن موعودمان .رجب سر به سجده گاه پروردگار می سایم و در این ماه پر برکت فریاد بر می آورم آه پزوردگار رجب و شعبان آه پروردگار مهربانی و رحنت عالمی منتظر آمدن فرزند فاطمه تواند در این ماه عزیز دعایمان را مستجاب فرما که دلهایمان ار دوریش ریش گشته
+ نوشته شده در جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 9:4 قبل از ظهر  توسط فاطمه سلاطی
|
در دامن این گیتی با عقلی و دلی بیدار پا به عرصه اش نهادم.غافل از اینکه این جهان محلی برای امتحانی بس عظیم است که ای بشر برای پیکار آمدی آماده رزمی باش بس عظیم ای فرزند خود را به نیرویی محکم بیمه ن تا در امان مانی.راستی چگونه می شود بیمه شد در دنیایی که آه خدای من هر گوشه اش مجالی برای باختن است.دل را اسیر معجزی نمودم که همه در برابرش سرفرود می آورند و ان قران بود.افسوس و صد افسوس ه قرآن را برای تبرک سفره های عقدمان و مراسم تدفین مان نهادیم و گاهی تزیین خانه هایمان.نمی دانم از پس این جهاد عاقبت چگونه بیرون می آیم. ولی چیزی را می دانم دلم می خواهد تو هم بدانی و ان در سال هایی نه چندان دور ملتی می زیستند در همین سرزمین خودمان که این جهاد را مردانه بردند خوشا به حالشان .
+ نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 6:20 بعد از ظهر  توسط فاطمه سلاطی
|
|
|